تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 622

مساهمون:

ص٦٢٢
هامش
- عرض كرد : « بأبي أنت وامّي ، تو دانايى كه مرا هنگام كودكى از پدرم أبو طالب ومادرم فاطمة بنت أسد مأخوذ داشتى وبه غذاى خود غذا دادى وبه أدب خود مؤدب فرمودى ، تو مرا از پدر ومادر نيكوتر بودى ، خداوند مرا به سوى تو هدايت كرد تا از حيرتى كه آبا وأعمام من گرفتار بودند رهايى جستم ، امروز اندوختهء دنيا وآخرت من تو باشى ونيك دوست مىدارم چنان كه خداوند بازوى مرا با تو استوار داشت از براي من زوجه وسرايى به دست شود ، لاجرم برغبت تمام به حضرت تو شتاب گرفتم ، باشد كه فاطمه دختر خود را با من كابين بندى . » چون علي عليه السلام سخن به پاى آورد ، روى رسول خداى از فرحت ومسرّت درخشان گشت وخندان خندان گفت : « يا أبا الحسن ! آيا چيزى اندوخته داشته باشى از براي كابين فاطمه ؟ » عرض كرد : « پدر ومادرم فداى تو باد ! بر هر چه من دارايم تو دانايى ، مرا از حطام دنيوي شمشيرى وزرهى وشترى است . » رسول خدا فرمود : « يا علي ! تو را از شمشير گريز نباشد ، چه با شمشير جهاد بايدت كرد وبا شتر در حضر ترويهء نخل وكار أهل بايدت ساخت ودر سفر به حمل رحل بايد پرداخت ، بهاى زره از براي تزويج فاطمه پسنده باشد ، من بدين بها از تو راضى مىشوم ، خرسند باش يا أبا الحسن . » علي عليه السلام عرض كرد : « پدر ومادرم برخى 1 تو باد ، مرا به وصول آرزو بشارت دادى ، تو همواره نيكو خوى ، ستوده نفس ، ومبارك بخت ورشيد الامر بوده اى . » رسول‌خدا فرمود : « شاد وشادخواره‌باش اى على ، همانا خداوند در آسمان فاطمه را در نكاح تو درآورد ، از آن پيش كه من أو را در زمين با تو كابين بندم وهم‌چنان از آن پيش كه تو در نزد من حاضر شوى فريشته‌اى از آسمان بر من آمد كه افزون از حوصلهء حساب چهره‌ها وبال‌ها داشت وهمانند أو هرگز ملكي نديده بودم ، پس مرا سلام داد وگفت : شاد باش اى محمد به اجتماع شمل وطهارت نسل . گفتم : هان اى فريشته ! آن كدام است ؟ گفت : من سبطائيل يك تن از فريشتگان ويكى از قوائم عرش را موكلم ، از خداى مسئلت‌كردم كه مرا رخصت نمايد وحامل اين‌بشارت فرمايد تا مژدهء تزويج فاطمه را با على در اين حضرت به عرض رسانم ، اينك جبرئيل بر اثر من درمىرسد وتورا از كرامت پروردگار آگهى مىدهد . » رسول خدا مىفرمايد : هنوز سخن سبطائيل به نهايت نرفته بود كه جبرئيل در رسيد ومرا سلام داد وپارهء حرير سفيد از حرائر بهشت در دست من نهاد وبر آن حرير دو سطر از نور مكتوب بود ، گفتم : « اى جبرئيل ! اين حرير چيست واين خطوط نور از كجاست ؟ » گفت : « اى محمد ! خداوند بر پست وبلند زمين مشرف ومطلع شد وتو را از آفرينش اختيار كرد وبه رسالت گزيده داشت وكرّت ديگر نگران ارض گشت وبرگزيد از براي تو برادرى ووزيري وصاحبي ودامادى ودخترت فاطمه را با أو كابين بست . » مىفرمايد : « گفتم : اى دوست من جبرئيل ! آن مرد كدام است ؟ » -
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 622 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية