هامش
- را در نخلستان مردى از أنصار ديدار كرد واين وقت علي عليه السلام با شتر خويش آب همى كشيد ونخلستان انصارى را سيراب همى ساخت تا دستمزد فرا گيرد ومعاش يوميه را ساختگى كند . چون علي عليه السلام ايشان را ديدار كرد ، فرمود : « از كجا مىآييد واز چه رو بدين جا شديد ؟ »
أبو بكر گفت : « يا أبا الحسن ! محاسن خصايل وعلو فضايل تو را هيچ آفريده ندارد وسبقت وقدمت تو را هيچ كس انكار نتواند وقربت وقرابت تو با رسول خدا از همه پيشتر وبيشتر است ، همانا از أكابر قريش وصناديد قبايل كمتر كس به جاى ماند كه در حضرت رسول خدا به خواستارى فاطمه زبان نگشود وپيغمبر پاسخ همگان را به حكم وحى حوالت فرمود ، چنان دانم كه قرعهء اين سنا وبها به نام تو بيرون شود ، اكنون واجب مىكند كه در طلب آن تقاعد نورزى واز اظهار آن چه مستور مىنمايى خويشتن دارى نفرمايى . »
علي عليه السلام از اصغاى اين كلمات آب در چشم بگردانيد ، فرمود : « اى أبو بكر ! جنبش دادى چيزى را در من واز خواب برانگيختى امرى را كه در من نايم بود ، سوگند با خداى كه فاطمه محل رفيعى است از براي ميل ورغبت وركن ركينى است در خور مهر وحفاوت ، ومثل من هرگز از چون اويى ساكت وصابر ننشيند ، جز اين نيست كه قلّت مال مرا از وصول آمال دفع مىدهد . »
أبو بكر گفت : « يا أبا الحسن ! چيست اين سخن كه مىفرمايى ؟ همانا دنيا واندوختهء دنيا در نزد خدا ورسول خدا بشيزى نيرزد واجب مىكند كه وصول مُنى را ساختگى كنى وبر گردن آرزو سوار شوى . »
لاجرم على از كشيدن آب باز ايستاد وشتر خويش را به خانه آورد ، عقال بر نهاد وموزهء خويش را در پوشيد وطريق سراى پيغمبر پيش داشت ، چون طي طريق كرد ، درِ سراى بكوفت ، پيغمبر در خانهء أم سلمة بنت أبى أمية بن المغيرة المخزومي جاى داشت ، چون أم سلمة بانگ سندان را اصغاء فرمود ، ندا در داد كه : « كيست بر در سراى ؟ »
رسولخدا فرمود : « برخيز اى أم سلمة وفتحبابكن ، اين آن كس است كه خدا ورسولش دوستدارند . »
امسلمه گفت : « پدر ومادرم فداى تو باد ! اين مرد كيست كه قبل از ديدار أو را بدين هنجار مىستايى ؟ »
فرمود : « هموار باش اى أم سلمة ، مردى است كه در أمور صعب ناتوان وناتندرست نيست ودر كارهاى سخت سست نباشد ، اوست برادر من وپسر عم من ومحبوبترين خلق در نزد من . »
أم سلمة چون اين بشنيد برجست وشتاب زده چنان رفت كه بيم لغزش وبه سر در آمدن بود ، پس در بگشود ودر حجاب خويش متوارى گشت وعلى درآمد ورسول خداى را سلام داد وجواب بستد ودر پيش روى پيغمبر در پاى پرده نشيمن ساخت وسر به زير انداخت وبر زمين نگران بود چنان كه مكشوف مىافتاد كه أو را حاجتي است وحيا أو را از اظهار حاجت دفع مىدهد . رسول خداى صلى الله عليه وآله فرمود : « يا أبا الحسن ! چنان مىنمايد كه از براي اسعاف حاجتي به نزد من شتافتى واز در شرم وحيا چهره از اظهار آن برتافتى ، اكنون بگوى چه خواستى كه حوايج تو همگان در نزد من به أجابت مقرون است . » -