هامش
- آن حضرت بسيار نيكو شد ومرض أو تسكين يافت . أمير المؤمنين براي بعضي كارها بيرون رفت ، فاطمه مرا فرمود كه : « مقدارى آب براي اين كه من غسل كنم وخود را شست وشو دهم بريز . »
آب براي آن حضرت آوردم . پس برخاست ، غسل نيكويى به جاى آورد . پس جامههاى نو بر خود بپوشيد . سپس مرا فرمود كه : « فراش مرا در وسط خانه بگستران وبقيهء حنوط پدرم رسول خدا را از فلانه موضع به نزد من بياور وآن را در نزد سر من بگذار . »
پس آن مخدره غسل كرد واز آن حنوط ، خود را معطر نمود . پس جامههاى كفن خويش را طلب كرد . جامههاى غليظ وخشنى براي أو آوردند وآنها را بر خود پيچيد ورو به قبله خوابيد وجامه بر روى خود كشيد وفرمود : « اى أسماء ! لحظهاى صبر كن وانتظار مرا ببر وپس از آن مرا آواز ده . اگر جواب گفتم ، فبها . والا بدان كه من در نزد پدرم رسول خدا رفته أم . »
راوي گويد : أسماء لحظهاى صبر كرده توقف نمود . پس از لحظه اى فاطمه را آواز داد ، ولى جوابي نشنيد . صدا زد : « يا بنت محمّد المصطفى ، يا بنت خير مَنْ حملته النّساء ، يا بنت خير مَنْ وطأ الحصى ، يا بنت مَنْ كان من ربّه قاب قوسين أو أدنى » .
باز جوابي نشنيد ، أسماء را جامه از روى فاطمه برداشت ، ديد آن مخدره دار فانى را بدرود گفته . أسماء خود را روى جنازهء فاطمه انداخته أو را مىبوسيد ومىگفت : « اى فاطمه ، چون نزد پدرت پيغمبر أكرم رسيدى سلام أسماء دختر عميس را بر أو برسان . »
پس أسماء گريان پيراهن خود را چاك زد واز خانه بيرون دويد . امام حسن وامام حسين أسماء را ديدار كردند وپرسيدند كه : « مادر ما فاطمه چه شد وكجاست ؟ »
ولى أسماء در جواب آن دو ساكت بود تا خود آن بزرگواران وارد خانه شدند . مادر را ديدند كه به طرف قبله كشيده . جناب امام حسين پيش آمد ومادر را حركت داد ، ديد مادر از دنيا رفته . صدا به ناله بلند كرد وقال : « يا أخاه ، آجرك اللَّه ، ماتت امّنا الزّهراء . »
پس حضرت امام حسن خود را بر روى نعش مادر انداخت . گاهى مادر را مىبوسيد ومىگفت : « اى مادر ! پيش از آن كه روح از بدنم جدا شود با من تكلم كن . »
أسماء گويد : جناب امام حسين پيش آمد ، پاهاى مادر را مىبوسيد ومىگفت : « اى مادر ! من فرزند تو حسينم . پيش از آن كه قلبم شكافته شود وبميرم ، با من تكلم كن . »
أسماء حسنين را گفت : « اى فرزندان رسول خدا ، در نزد پدر خود روانه شويد وأو را از مرگ مادرتان خبر دهيد . »
حسنين عليهما السلام از خانه بيرون آمدند وصدا بلند كردند ، مىگفتند : « يا محمّداه ، يا أحمداه ، امروز مصيبت مردن تو بر ما تازه شد كه مادر ما از دنيا رفت . »
جناب أمير المؤمنين در مسجد بود ، حسنين خبر مرگ مادر را به آن جناب دادند . حضرت از شدت -