كثيرة حول الرّأس ، وقائلًا يقول : خذوا صاحب الدّار وأحرقوه بالنّار ، فخرجت أنت يا يزيد من الدّار وأنت تقول : النّار النّار ، أين المفرّ من النّار ؟ فأمر بضرب عنقها ، « 1 » فقالت : ألا لعنة اللَّه على الظّالمين « 1 » . « 2 » « 3 »
مقتل أبي مخنف ( المشهور ) ، / 129 - 130 / عنه : البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 5 / 114 - 115 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 520
هامش
( 1 - 1 ) [ لم يرد في الأسرار ] .
( 2 ) - [ زاد في الدّمعة : وفي بعض نسخ كتاب أبي مخنف ، فأقبل عليها وقال : يا ويلكِ ! ما هذا الكلام ، أردتِ أن تخجليني بين أهل مملكتي ؟ فأمر بضرب عنقها رضي اللَّه عنها ] .
( 3 ) - بعد از آن مىگويد كه سهل شهرزورى گفت : در آن اثنا كه ما به يكى روز از روزها در حضور يزيد وقوف داشتيم ، ناگاه زنى پديدار گشت كه در پوشش هاى خويش خرامان ودامان كشان با چهرى دلاويز ومويى مشك بيز كه هرگز به آن حسن وجمال وروى وموى هيچ كس را نديده بودم ، روى آورده تا بر يزيد درآمد وگفت : « اين سر از آنِ كيست ؟ »
گفت : « سر حسين است . »
گفت : سوگند با خداى كه بر جدش وپدرش ومادرش واهلش سخت دشوار است كه اورا بر اين حال نگران شوند . سوگند به خداى در اين ساعت كه به خواب اندر بودم ، ديدم درهاى آسمان برگشوده شد وپنچ ملك با كلاليب 1 وأره هاى آهنين آتشين هبوط 2 نموده ، همىگفتند : ما را خداوند جبار فرمان كرده است كه اين سراى را بسوزانيم . »
يزيد به آن زن روى كرد وگفت : « واي بر تو ! همانا در ملك ونعمت من پرورش جويى ، واكنون چنين كلمات گويى ؟ سوگند با خداى تورا به سختتر كشتنى مىكشم . »
آن زن گفت : « چه كار مرا از اين بليت نجات مىدهد ؟ »
گفت : « بر منبر شوى وعلى واولادش را سب نمايى . »
گفت : « چنين كنم . »
پس يزيد فرمان كرد تا مردمان حاضر شدند ، وبه آن زن گفت : « بر منبر شو وبه آنچه تورا امر كردم ، به پاى بر . »
پس از جاى برخاست وبر منبر شد ، وگفت : « اى مردمان ! همانا يزيد مرا فرمان كرده است كه على واولادش را سب نمايم ؛ با اين كه على ساقى كوثر وحامل لواء حمد وفرزندانش سيد جوانان اهلبهشت هستند . بشنويد تا چگويم دانسته باشيد كه لعنت جملهء لعنت كنندگان بر يزيد وآنان كه در قتل حسين بيعت كردند ومشايعت نمودند به أو وصلوات خداى بر على وأولاد على وشيعيان ايشان باد ! از آن روز كه خداى جهان را بيافريد تا روزگار رستاخيز ، من بر اين عقيدت زنده أم وبر اين بميرم وبر اين مبعوث شوم . »
پس يزيد سخت برآشفت وگفت : « كيست ؟ كه شر اورا از من كفايت كند . »
مردى نا خجسته وشرير گفت : « من اين كار مىكنم . » -