الدّيلمي ، إرشاد القلوب ، / 249 - 250 / عنه : السّيّد هاشم البحراني ، مدينة المعاجز ، 3 / 179 - 182 ؛ المامقاني ، تنقيح المقال ، 2 - 1 / 328 - 329
هامش
- عرض كرد : « آرى . »
فرمود : « آن را بفروش ، در ميان أزد خانه بخر كه چون نباشم وتو را تعقيب كنند ، أزد از تو حمايت كنند ، تا از كوفه بيرون روى وخود را به حصن موصل رسانى وبه مرد زمين گيرى برسى ونزد أو بنشينى وآب خواهى وآبت دهد واحوالت بپرسد ، به أو خبر ده وأو را به اسلام دعوت كنى . مسلمان شود ، دو زانويش را دست بكش كه خدا دردش را شفا دهد . وبرخيزد ، با تو بيايد . وبر سر راه به مردى كور برسى واز أو آب خواهى وآبت دهد وحالت پرسد . به أو خبر ده وبه اسلامش دعوت كنى كه مسلمان شود . ودست به چشمش بكش كه خداى عز وجل أو را بينا كند ، وأو هم با تو بيايد وبا هم تو را به خاك سپارند . سپس سواران دنبال تو آيند وچون در فلان جا نزديك قلعه رسيدى ، سواران تو را دريابند . از أسب خود پياده شو ودرون غار بگريز كه نابه كاران جن وانس در خونت شريك شوند . »
آن چه دستور على بود ، انجام داد .
كمره اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 62