تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
هامش
- گويد : آن‌گاه معقل كسان را فرآهم آورد وگفت : « زكاتى را كه بابت اين سال‌ها به عهده داريد ، بدهيد . » ودو زكات از آن‌ها گرفت . پس از آن نصرانيان را با زن وفرزند همراه برد . مسلمانان به بدرقهء آن‌ها آمده‌بودند ومعقل بگفت كه پسشان فرستادند . وقتي مىخواستند بروند ، به همديگر دست دادند وبگريستند ؛ مردان با مردان وزنان با زنان مىگريستند . گويد : چنان نسبت به آن‌ها رقت كردم كه هرگز دربارهء كسى چنان رقت نكرده‌ام . گويد : معقل‌بن قيس به على نوشت : « اما بعد ، اميرمؤمنان را از كار سپاهش ودشمنش خبر مىدهم : سوى دشمن رفتم كه در سواحل بود . آن جا با قبايلى انبوه ودلير وكوشا روبه‌رو شديم كه بر ضد ما فرآهم آمده بودند وآمادهء مخالفت ما بودند . آن‌ها را به أطاعت وجماعت وحكم كتاب وسنت دعوت كرديم ونامهء اميرمؤمنان را براي آن‌ها خوانديم وپرچم أمان برايشان برافراشتيم . گروهى از آن‌ها سوى ما متمايل شدند وگروه ديگر به دشمنى باقي ماندند . از آن‌ها كه آمده بودند ، پذيرفتيم وبا مخالفان جنگيديم كه خدا زبونشان كرد وما را بر آن‌ها ظفر داد . هر كه مسلمان بود ، آزادش كرديم وبراي اميرمؤمنان از أو بيعت گرفتيم وزكاتى را كه به عهده داشتند از آنها گرفتيم . هر كه مرتد بود ، گفتيم به مسلمانى بازآيد وگرنه أو را خواهيم كشت . همه باز آمدند مگر يكى كه اورا كشتيم . نصرانيان را به اسيرى گرفتيم وهمراه مىآريم كه مايهء عبرت ديگر أهل ذمه شود ، واين مردم حقير وزبون از جزيه دادن سرباز نزنند وجرأت جنگ مسلمانان نكنند . اى أمير مؤمنان ، خدايت رحمت كند وجنات نعيم را بر تو واجب كند وسلام بر تو باد . » گويد : آن‌گاه أسيران را بياورد تا بر مصقله‌بن هبيرهء شيبانى گذر كرد كه عامل اردشير خره بود . أسيران پانصد كس بودند . زنان وكودكان بگريستند ومردان بانگ برآوردند كه اى أبو الفضل ! اى حمايتگر مردان ورها كنندهء رنجوران ! بر ما منت گذار ما را بخر وآزاد كن . مصقله گفت : « به خدا سوگند كه آن‌ها را تصدق مىكنم كه خداوند تصدق كنان را دوست دارد . » اين سخن به معقل رسيد وگفت : « به خدا اگر مىدانستم اين را به همدردى آن‌ها وتحقير شما گفته ، گردنش را مىزدم ؛ گرچه اين كار مايهء فناى قبيلهء تميم وبكر بن وائل شود . » پس از آن مصقله ، ذهل بن حارث ذهلى را پيش معقل بن قيس فرستاد وگفت : « بنى ناجيه را به من بفروش . » گفت : « خوب ، آن‌ها را به يك هزار هزار به تو مىفروشم . » آن‌گاه سواران را بدو داد وگفت : « زودتر مال را براي اميرمؤمنان بفرست . » گفت : « اكنون قسمتى را مىفرستم . پس از آن قسمت ديگر را مىفرستم تا چيزى از آن نماند . ان شاء اللَّه تعالى . » -