كيف التحقَ بالإمام عليه السلام ؟
( وروى ) صاحب الخزانة : أنّ يزيد بن المغفّل كان مع الحسين عليه السلام في مجيئه من مكّة .
هامش
- آنگاه على سوى خانهء وى رفت وآن را بگشود ودرهم كوفت . برادر مصقله ، نعيم بن هبيره شيعه ونيكخواه على بود . مصقله از شام همراه يكى از نصاراى بنى تغلب به نام حلوان براي أو نامه نوشت به اين مضمون :
« اما بعد ، من دربارهء تو با معاوية سخن كردم ، وعدهء امارت واميد حرمت داد . همان دم كه فرستادهء من پيش تو آمد ، بيا . والسلام . »
گويد : مالك بن كعب ارحبى ، فرستاده را بگرفت وپيش على آورد كه نامه را گرفت وبخواند ، ودست نصرانىرا ببريد كه بمرد . نعيم بهمصقله برادر خويش نامهاى نوشت كه شعري دراز است وچون نامه بدو رسيد ، بدانستكه فرستادهاش هلاك شده وچيزى نگذشت كه مردمتغلب از مرگ حلوان خبر يافتند وپيش مصقله آمدند وگفتند : « تو يار ما را فرستادى واورا به هلاكت دادى . يا اورا زنده كن ، يا خونبهايش را بده . »
گفت : « زنده اش نمىتوانم كرد اما خونبهايش را مىدهم . »
وبداد .
عبدالرحمانبن جندب به نقل از پدرش گويد : وقتي خبر شكست بنىناجيه وكشته شدن خريت به على رسيد ، گفت : « مادرش بيفتد . چه كم خرد بود وچه با پروردگار خويش جسور . يك بار يكى پيش من آمد وگفت : در ميان ياران تو كساني هستند كه بيم دارم از تو جدايى گيرند . دربارهء آنها چه رأى دارى ؟
گفتم : به سبب تهمت مؤاخذه نمىكنم وبه موجب گمان عقوبت نمىكنم . وجز با كسى كه به مخالفت ودشمنى من برخاسته باشد وآشكارا دشمنى كرده باشد ، جنگ مىكنم ؛ آن هم پس از آن كه دعوتش كنم واتمام حجت كنم . اگر توبه كرد وبه سوى ما بازگشت ، از أو مىپذيريم كه برادر ماست واگر نپذيرفت وبه جنگ ما مصمم بود ، از خدا بر ضد وى كمك خواهيم وبا أو جنگ كنيم .
وآن كس ، چندان كه خدا خواست از من بازماند . پس از آن بار ديگر پيش من آمد وگفت : بيم دارم كه عبداللَّه بن وهب راسبى وزيد بن حصين به تباهى روند . شنيدمشان كه دربارهء تو چيزها مىگفتند كه اگر مىشنيدى ، رهاشان نمىكردى تا بكشىشان يا عقوبتشان كنى . نگذارشان كه بيرون حبس باشند . »
گفتم : با تو مشورت مىكنم . مىگويى چه كنم ؟
گفت : مىگويم آنها را پيش خوانى وگردنشان را بزنى . »
گويد : ومن بدانستم كه أو نه پرهيزكار است ونه خردمند . گفتمش : « به خدا نه پرهيزكارى ، نه خردمند كاردان . به خدا اگر من قصد كشتن آنها را داشتم ، مىبايد به من مىگفتى از خدا بترس . چرا كشتن آنها را روا مىدارى كه كسى را نكشته اند واز تو جدا نشده اند واز اطاعتت بيرون نرفته اند . »
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 6 / 2645 - 2669