تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
هامش
- گويد : معقل‌بن قيس پيش أمير مؤمنان آمد وكارى را كه در مورد أسيران كرده بود با وى بگفت . على گفت : « نكو كردى وبه جا كردى . » وهمچنان در انتظار بود كه مصقله مال را بفرستد . آن‌گاه خبر يافت كه مصقله أسيران را آزاد كرده واز آن‌ها نخواسته كه در كار آزادى خويش با وى كمك كنند وگفت : « به نظرم مصقله تعهدى كرده كه خواهيد ديد از انجام آن عاجز مىماند . » آن‌گاه بدو نوشت : « اما بعد . بزرگ‌ترين خيانت ، خيانت به أمت است وبزرگ‌ترين دغلى با مردم شهر ، دغلى با امام است . پانصد هزار حق مسلمانان به عهدهء توست . وقتي فرستادهء من پيش تو مىرسد ، آن را بفرست وگرنه همين كه نامهء مرا ديدى ، بيا كه به فرستاده‌ام گفته‌م ، از آن پس كه پيش تو مىرسد ، نگذاردت به جاى مانى ؛ مگر آن كه مال را بفرستى وسلام بر تو باد . » گويد : فرستاده أبو جرهء حنفي بود . أبو جره به مصقله گفت كه همان دم مال را بفرستد وگرنه سوى أمير مؤمنان آيد . وچون مصقله نامه را بخواند ، بيامد تا به بصره رسيد ، وروزى چند آن جا بماند . پس از آن ، ابن عباس مال را از أو مطالبه كرد وچنان بود كه عاملان بصره از ولايات بصره پيش ابن عباس مىفرستادند وأو بود كه پيش على مىفرستاد . مصقله به ابن عباس گفت : « خوب ، چند روزى مهلتم بده . » پس از آن پيش على رفت كه چند روزى فرصت داد ، وسپس مال را از أو خواست كه دويست هزار بداد واز پرداخت عاجز ماند . أبو الصلت أعور به نقل از ذهل بن حارث گويد : مصقله مرا به محل خويش خواند . شام وى را بياوردند واز آن بخورديم . آن‌گاه گفت : « أمير مؤمنان اين مال را از من مىخواهد كه قدرت پرداخت ندارم . » گفتم : « اگر مىخواهى ، يك جمعه نمىگذرد كه همهء مال را فرآهم توانى كرد . » گفت : « به خدا كسى نيستم كه آن را بر قوم خويش بار كنم ويا از كسى بخواهم . » پس از آن گفت : « به خدا اگر پسر هند اين را از من مىخواست يا پسر عفان ، اين را به من مىبخشيد . مگر نديدى كه پسر عفان هر سال از خراج آذربايجان يك صد هزار به أشعث مىخورانيد ؟ » گفتم : « اين ، چنين نمىكند ، به خدا ، چيزى را كه گرفته‌اى نمىبخشد . » گويد : وى لختى خاموش ماند . من نيز خاموش ماندم . به خدا يك روز پس از اين گفت وگو سوى معاوية رفت وچون خبر به على رسيد ، گفت : « خدا لعنتش كند . چرا همانند آقا عمل كرد وهمانند بنده فرار كرد وهمانند بدكار ، خيانت كرد . به خدا اگر مانده بود وتوان دادن نداشت ، بيش از حبس وى كارى نمىكرديم . اگر چيزى از مال وى به دست مىآمد مىگرفتيم واگر مالي به دست نمىآورديم ، رهايش مىكرديم . » -