هامش
- بريزد يا از ولايت برون كند كه بيم داريم مردم را بر ضد تو برانگيزد .
على مرا پس فرستاد وهمراه من نامه اى نوشت به اين مضمون :
« اما بعد ، حمد خداى كه دوستان خويش را كمك كرد ودشمنان خويش را زبون . خدا تو ومسلمانان را پاداش نيك دهد كه خوب كوشيديد وتكليفتان را انجام داديد . سراغ ناجى را بگير . اگر خبر يا فتى كه در يكى از شهرها مقر گرفته ، سوى أو برو وخونش بريز يا از ولايت برونش كن كه وى تا وقتي زنده باشد ، همچنان دشمن مسلمانان ودوست ستمگران خواهد بود . وسلام بر تو باد . »
گويد : معقل از جايگاه ناجى پرسش كرد كه گفتند در سواحل است . وقوم خويش را از أطاعت على بگردانيد ومردم عبد القيس وديگر عربان مجاورشان را به تباهى كشانيده است . وچنان بود كه قوم ناجى به سال صفين زكات نداده بودند . در اين سال نيز ندادند ودو زكات دادنى بودند . معقل بن قيس ، با همان سپاه كه از مردم كوفه ومردم بصره بود روان شد وراه فارس گرفت تا به سواحل دريا رسيد . وچون خريت بن راشد از آمدن وى خبر يافت ، به آن گروه از همراهان خود كه عقيدهء خوارج داشتند پرداخت ، ونهاني با آنها گفت كه عقيدهء شما دارم وعلى نمىبايد مردان را در كار خدا حكميت دهد . وبه گروهى ديگر براي آن كه سرسختشان كند ، گفت : « على حكمي معين كرد وبدان رضايت داد وحكمش كه به رضايت تعيين كرده بود ، خلعش كرد . من نيز به قضاوت وحكميتى كه بدان رضايت داده بود ، رضايت دادم . »
وى با همين نظر از كوفه برون آمده بود وبا آن گروه كه طرفدار عثمان بودند ، گفت : « به خدا ، من پيرو عقيدهء شما هستم . به خدا ، عثمان به ستم كشته شد . »
گويد : بدين سان هر گروه را راضى كرد وچنان وانمود كه هم عقيدهء آنهاست . به كساني كه زكات نداده بودند ، گفت : « زكات خودرا محكم نگاهداريد وبه وسيلهء آن به خويشاوندانتان كمك كنيد ، يا اگر مىخواهيد به فقيرانتان دهيد . »
گويد : در ميان جماعت گروهى بسيار از نصارى بودند كه مسلمان شده بودند وچون ميان مسلمانان اختلاف افتاده بود ، گفته بودند : « به خدا ، دين ما كه از آن برون شدهايم ، بهتر است واز دين اينان به هدايت نزديكتر كه دينشان از خونريزى وراهبندى ومصادرهء أموال بازشان نمىدارد . »
وبه دين خويش باز رفتند . خريت اينان را بديد وگفت : « واي شما ، مىدانيد حكم على دربارهء نصارايى كه مسلمان شده اند وسپس به نصرانيت بازگشته اند چيست ؟ به خدا سخنى از آنها نمىشنود وعذرى نمىپذيرد وتوبهشان را قبول نمىكند وبه توبه دعوت نمىكند . حكم وى دربارهء آنها چنان است كه وقتي بر آنها تسلط يافت ، گردنشان را بزند .
وهمچنان كوشيد تا آنها را فرآهم آورد وفريبشان داد . وهمهء مردم بنىناجيه وديگر كساني كه در آن ناحية بودند ، بيامدند ومردم بسيار بر آنها فرآهم شدند .
أبو الطفيل گويد : من جزو سپاهى بودم كه علىبن ابىطالب سوى بنىناجيه فرستاد . پيش آنها رسيديم -