هامش
- وبيش تر كساني كه با خريت بودند واز قوم وى نبودند ، از اطرافش پراكنده شدند .
آنگاه معقل سپاه بياراست . يزيد بن مغفل ازدى را بر پهلوى راست گماشت ، منجاب بن راشد ضبى را بر پهلوىچپ گماشت وسوى خريت حملهبرد كه مردم قبيلهاش از مسلمان ونصارى وزكاتندادگان با وى بودند .
أبو الصديق ناجى گويد : آن روز خريت به قوم خويش گفت : « از حريم خويش دفاع كنيد وبراي حفظ زنان وفرزندان خويش بجنگيد . به خدا اگر بر شما غالب شوند ، مىكشندتان وأسير مىگيرند . »
يكى از مردان قومش بدو گفت : « به خدا اين بليه را دست وزبان تو پديد آورد . »
گفت : « خدا خوب كرده ها ، بجنگيد كه كار از اين گفت وگوها گذشته . به خدا قوم من عقلشان را از دست داده اند . »
عبداللَّه بن فقيم گويد : معقل ميان ما آمد واز ميمنه تا ميسره به ترغيب كسان پرداخت . مىگفت : « اى مردم مسلمان ! از پاداش بزرگى كه در اين جنگ به دست مىآوريد بيش تر چه مىخواهيد ؟ خدا شما را سوى قومي روان كرده كه از سر ظلم وتعدى زكات نداده اند واز اسلام بگشته اند وبيعت شكسته اند . شهادت مىدهم كه هر كس از شما كشته شود ، بهشتى است ، وهر كه بماند ، خدا ديدهء أو را به فتح وغنيمت روشن كند . »
گويد : چنين كرد تا به همهء كسان گذشت . آنگاه بيامد وبا پرچم خويش در قلب بايستاد . پس از آن ، كس پيش يزيد بن مغفل رياحى فرستاد كه در پهلوى راست بود وگفت : « سوى آنها حمله بر . »
يزيد حمله برد كه ثبات ورزيدند وسخت بجنگيدند . آنگاه يزيد بازگشت ودر پهلوى راست به جاى خويش بايستاد . پس از آن ، معقل كسى سوى پهلوى راست وپهلوى چپ فرستاد كه : وقتي من حمله بردم ، همگى حمله بريد . آنگاه پرچم خويش را بجنبانيد وحمله برد . يارانش نيز حمله بردند كه مدتي در مقابلشان ثبات ورزيدند . پس از آن نعمانبن صهبان راسبى جرمي ، خريتبن راشد را بديد وبدو حمله برد وضربتي بزد كه از مركب بيفتاد . أو نيز از مركب پياده شد . خريت زخمى شده بود . ضربتي در ميانه رد وبدل شد ونعمان أو را بكشت . يكصد وهفتاد كس از ياران وى نيز در نبردگاه كشته شدند وديگران از راست وچپ گريختند .
آنگاه معقل بن قيس ، سواران را به اردوگاهشان فرستاد وهر كه را به دست آورد ، أسير گرفت . از مرد وزن وكودك ، أسير بسيار بود . آنگاه در أسيران نگريست . هر كه مسلمان بود آزاد شد واز أو بيعت گرفت وزن وفرزندش را بداد . آنها كه مرتد شده بودند ، اسلام بر آنها عرضه كرد كه بازآمدند وآزادشان كرد . زن وفرزندشان را نيز آزاد كرد ؛ مگر يك پير نصراني به نام رماجس ، پسر منصور كه گفت : « به خدا در عمر خويش خطايى نكردهام ، جز اين كه از دين پاك خويش به دين بد شما آمدم . نه ، به خدا تا زنده باشم ، دين خودم را رها نمىكنم ، وبه دين شما نزديك نمىشوم . »
ومعقل گردنش را بزد . -