تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1360

مساهمون:

ص١٣٦٠
حدّثنا الحسن بن محمّد بن يحيى العلويّ رضي الله عنه ، قال : حدّثني جدِّي ، قال : حدّثنا داود ، قال : حدّثنا عيسى بن عبدالرّحمان بن صالح ، قال : حدّثنا أبو مالك الجنبيّ ، عن عمر بن بشير الهمدانيّ قال : قلت لأبي إسحاق : متى ذلّ النّاس ؟ قال : حين قُتل الحسين ابن عليّ عليهما السلام ، وادُّعي زياد ، وقُتل حجر بن عديّ . « 1 » الصّدوق ، الخصال ( ط انتشارات علميّة إسلامي ) ، 1 / 199 / عنه : المجلسي ، البحار ، 42 / 145 « 1 »
هامش
( 1 ) - ( پس از سه پيشامد مردم مسلمان خوار شدند ) . عمر بن بشير همداني گويد : أبى إسحاق را گفتم : « كي مردم خوار شدند ؟ » گفت : « هنگامى كه حسين بن علي كشته شد وزياد را معاوية بن أبي سفيان برادر خويش خواند وحجر ابن عدي كشته شد . » شرح : كشته شدن حسين بن علي عليه السلام بزرگ‌ترين مظهر حكومت ديكتاتورى بنىاميه وايجاد محيط خفقان است وزياد زنا زادهء بىپدر را معاوية كه به نام خلافت بر مسند اسلام تكيه زده بود برادر خويش خواندن واين ننگ تاريخ را به خود گرفتن نشانهء بي بند وبارى وپابند نبودن حكومت بنىاميه به أصول شرافت وفضيلت است ، وكشته شدن حجر بن عدى كه از زهاد وابدال وعباد عصر بود ودر اثر مخالفت با حكومت زياد در عراق به دست معاوية كشته شد بهترين شاهد بر كشتن فضيلت وتقوى در محيط حكومت بنى أمية است وپيداست اجتماعي كه اين چنين حكومتى بر آنان مسلط گردد در چه پايه از ذلت وبدبختى به سر خواهد برد . واما داستان پيوستن زياد به ابىسفيان واين كه معاوية أو را به عنوان برادر خود به أبي سفيان نسبت داد به‌طور متواتر نقل شده وزبانزد همه است . زياد كه كنيه اش أبو المغيرة ومادرش سميه كنيز يكى از روستاييان فارس بود ، روستايىِ نامبرده بيمار شد وحارث بن كلده را كه طبيب ثقفى بود براي معالجهء خود خواست ودر نتيجهء مداواى حارث حال مريض بهبودى يافت ، سميه را به عوض اين خدمت به دكتر معالج بخشيد ، سميه دو فرزند به نام نفيع ونافع براي أو آورد وسپس سميه را حارث براي غلام رومى خود كه نامش عبيد بود تزويج نمود ، در اين هنگام چنين اتفاق افتاد كه أبو سفيان به طائف رفت واز أبى مريم سلولى مىفروش درخواست كرد كه زنى براي هم خوابه گى براي أو بياورد ، أو هم سميه را در آغوش أبي سفيان نهاد ، سميه باردار شد وزياد را درحالى كه همسر رسمي عبيد بود به سال أول از هجرت بزاد ، هنگامى كه رسول خدا طائف را محاصره كرد نفيع از طائف فرار كرده به حضور پيغمبر رسيد ورسول خدا آزادش فرمود وكنيهء ابابكره به أو داد ، حارث چون اين جريان بديد به نافع گفت : تو فرزند منى ، كه مبادا أو نيز به نزد پيغمبر فرار كند ومانند برادرش آزاد شود ، وبه اين جهت بود كه ابىبكره را مولى الرسول : ( آزاد شدهء پيغمبر ) -