هامش
- گفتند : « بلكه أو را دوستداريم . »
هر كدام يكى از آنها را گرفت تا بكشد . حجر گفت : « من وضو گرفتم ، بگذاريد دو ركعت نماز بخوانم . به خدا هر وقت وضو گرفتم ، نماز خواندهام . »
گفتند : « نماز بخوان . »
نماز را تمام كرد وگفت : « به خدا من از اين كوتاهتر نمازى نخواندهام ، تا نگوييد كه از مرگ هراس دارم . »
هدبة بن فياض أعور با شمشير به أو حملهور شد ، وأو به خود لرزيد . گفت : « پس تو گفتى من از مرگ هراس ندارم ؟ ما تو را رها مىكنيم ، از مولاي خود بيزارى جو . »
گفت : « چگونه نهراسم ؟ گور آماده وكفن پوشيده وشمشير كشيده ، وبه خدا اگر هم بهراسم ، آن چه در آن سخط خداست نگويم . »
سپس ياران حجر را يك يك كشتند ، تا ششمين كس عبد الرحمان بن حسان عنزى وكريم بن عفيف خثعمى كه باقي ماندند . گفتند : « ما را نزد خود معاوية بريد تا آن چه را دربارهء اين مرد خواهد ، بگوييم . »
آنها را نزد معاوية بردند . خثعمى چون بر أو درآمد ، گفت : « اى معاوية ! خدا را ، خدا را تو از اين خانهء فنا به ديگر سراى جاويد جا به جا شوى ، واز ريختن خون ما بازپرسى شوى . »
گفت : « دربارهء علي عليه السلام چه گويى ؟ »
گفت : « آن چه تو گويى ؟ »
معاوية گفت : « من از دين على كه بدان خدا را مىپرستيد بيزارم . »
وشمر بن عبداللَّه خثعمى برخاست ، أو را هبه خواست وأو را به وى بخشيد ، به شرطي كه يك ماه زندان باشد ، وتا معاوية سلطنت دارد به كوفه نرود . سپس رو به عبد الرحمان كرد وگفت : « يا أخا ربيعه ! دربارهء على چه گويى ؟ »
گفت : « گواهم كه از كساني بود كه بسيار ياد خدا كنند وامر به معروف ونهى از منكر نمايند واز مردم درگذرند . »
گفت : « دربارهء عثمان چه گويى ؟ »
گفت : « أول كس بود كه درهاى ستم گشود ودرهاى حق را بست . »
گفت : « خود را كشتى . »
گفت : « تو را كشتم . »
معاوية أو را نزد زياد فرستاد ونوشت : « اين بدتر كس بود كه فرستاده بودى . أو را شكنجه اى كه سزا هست بده وبه بدترين كشتارى بكش . »
چون به زياد رسيد ، اورا به قيسّ ناطف فرستاد تا زنده به گورش كرد . وهفت تن از آنها كشته شدند :
1 - حجر بن عدي 2 - شريك بن شداد حضرمي 3 - صيفي بن فسيل شيبانى 4 - قبيصة بن ضبيعة عبسى -