هامش
- در محلهء نخع تو را مىجويند . »
سبب آن بود كه كنيزى سياه به نام ادما ، آنها را ديده بود وپرسيده بود : « از پى كيستيد ؟ »
گفته بودند : « حجر را مىجوييم . »
گفته بود : « آها ، وى اينجاست . من در محلهء نخع ديدمش . »
وآنها سوى محلهء نخع آمده بودند .
پس حجر ناشناس از پيش عبداللَّه درآمد وعبداللَّه نيز با وى سوار شد وشبانه به خانهء ربيعة بن ناجذ ازدى رفتند ، در محلهء أزد . ويك روز وشب آن جا ببود .
گويد : وقتي از به دست آوردن حجر ناتوان ماندند ، زياد ، محمد بن أشعث را پيش خواند وگفت : « اى ابوميثا ، به خدا ، يا حجر را پيش من آر يا همهء نخلهاى تو را قطع مىكنم وهمهء خانههايت را ويران مىكنم ، خودت را نيز سالم نمىگذارم وپاره پاره مىكنم . »
گفت : « مهلتم بده تا أو را بجويم . »
گفت : « سه روز مهلتت مىدهم . اگر آوردى كه خوب وگرنه ، خودت را هلاك شده گير . »
گويد : محمد را سوى زندان بردند كه رنگش پريده بود وبه زحمت قدم برمىداشت .
حجر بن يزيد كندى به زياد گفت : « ضامن از أو بگير وبگذار برود يارش را بجويد ، كه آزاد باشد بهتر مىتواند أو را به دست آورد تا كه زندانى باشد . »
گفت : « ضامنش مىشوى ؟ »
گفت : « آرى . »
گفت : « به خدا اگر از دست تو برود ، روزگارت را سياه مىكنم . اگرچه اكنون به نزد من محترمى . »
گفت : « چنين نخواهد كرد . »
پس زياد أو را آزاد كرد .
گويد : پس از آن حجر بن يزيد دربارهء قيس بن يزيد كه أسير شده بود با زياد سخن كرد . گفت : « كار قيس سخت نيست . عقيدهء وى را دربارهء عثمان مىدانيم . در جنگ صفين با اميرمؤمنان بود وسخت كوش بود . »
گويد : آن گاه كس فرستاد كه قيس را آوردند ، وبدو گفت : « مىدانم كه به كمك حجر از اين رو نجنگيدى كه عقيدهء أو دارى ، بلكه به سبب حميت بوده كه به تو بخشيدم ، به سبب آن كه حسن عقيدة وسختكوشى تو را مىدانم . ولى رهايت نمىكنم تا برادرت عمير را بيارى . »
گفت : « انشاء اللَّه أو را مىآرم . »
گفت : « يكى را بيار كه به نزد من ، ضامن أو وتو باشد . »
گفت : « اينك حجر بن يزيد كه به نزد تو ضامن أو ومن مىشود . » -