تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1223

مساهمون:

ص١٢٢٣
هامش
- يا كساني را بيارم كه از انحراف به استقامتتان آرند . » كسان به نزد زياد برجستند وگفتند : « خدا نكند كه در كار اين جا جز أطاعت اميرمؤمنان وجلب رضا واظهار أطاعت تو ومخالفت حجر نظري داشته باشيم . دربارهء أو دستورمان ده . » گفت : « هر كدامتان ، به اين جماعت أطراف حجر پردازد . وهر يك از شما برادر وفرزند وخويشاوند وهم‌قبيلهء مطيع خويش را بخواند ، وهر كه را كه توانيد از وى بازداريد . » گويد : چنين كردند . وبيش‌تر كساني را كه با حجر بن عدي بودند ، از أو بداشتند . وچون زياد ديد كه بيش تر ياران حجر از أو بازمانده اند ، به شداد بن هيثم هلالي وبه قولي هيثم بن شداد ، سالار نگهبانان خويش گفت : « پيش حجر برو . اگر همراه تو آمد ، بيارش . وگرنه به همراهان خود بگو ستون هاى بازار را بكنند وبه آن‌ها حمله برند ، تا حجر را بيارند . وهر كه را مانع شود بزنند . » گويد : هلالي پيش حجر رفت وگفت : « پيش أمير بيا . » ياران حجر گفتند : « نه نمىآييم . » گويد : هلالي به ياران خويش گفت : ستون‌هاى بازار را بكنيد . » كه بكندند وبياوردند . عميرة بن زيد كندى أبو العمرطه به حجر گفت : « جز من كسى پيش تو نيست كه شمشير داشته باشد واين بس نيست . » گفت : « رأى تو چيست ؟ » گفت : « از اين جا برخيز وپيش كسانت رو كه قومت از تو حمايت كنند . » گويد : زياد كه روى منبر بود ، برخاست وآن‌ها را مىنگريست كه با ستون‌ها پيش آمدند . يكى از عجمان ، به نام بكر بن عبيد ، سر عمرو بن حمق را با ستونى بزد كه از پا بيفتاد . وأبو سفيان بن عويمر وعجلان بن ربيعه ، هر دوان ازدى ، بيامدند وأو را برگرفتند وبه خانهء يكى از مردم أزد بردند به نام عبيداللَّه پسر مالك ، كه آن جا مخفى شد وهمچنان آن جا نهان بود تا وقتي كه درآمد . حسين بن عبداللَّه همداني گويد : وقتي عمرو ضربت خورد وآن دو كس أو را ببردند ، ياران حجر سوى درهاى كنده رفتند . يكى از مردم جذام كه جزو نگهبانان بود ، يكى را به نام عبداللَّه ، پسر خليفهء طايى ، با ستونى بزد كه از پاى درآمد . دست عاند بن حملهء تميمي ضربت خورد ودندانش شكست وستونى از يكى از نگهبانان بگرفت وبا آن بجنگيد ، وحجر وياران وى را حمايت كرد تا از مقابل درهاى كنده برفتند . استر حجر را آن جا نگه داشته بودند ، أبو العمرطه استر را پيش آورد وگفت : « دشمنت بىپدر باد . به خدا خودت را به كشتن دادى ، ما را نيز با خودت به كشتن دادى . » حجر پا در ركاب كرد ونتوانست بالا رود . أبو العمرطه أو را بر استر نشاند ، خود أو نيز بر اسبش جست . هنوز بر أسب ننشسته بود كه يزيد بن طريف بيامد وبا ستون به زانوى أبو العمرطه زد ، وأو شمشير كشيد وبه سر يزيد زد كه به رو در افتاد . يزيد بعدها بهى يافت . اين نخستين ضربت شمشير بود كه در كوفه -