تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1222

مساهمون:

ص١٢٢٢
هامش
- وحمد خدا گفت وثناى أو كرد ، سپس گفت : « اما بعد ، ما را آزموده‌اند وما نيز تجربه آموخته‌ايم . راهبرى كرده أيم وراهبرى مان كرده اند . وچنان ديده أيم كه سامان اين كار در آخر به همان است كه سامان أول آن بوده ؛ أطاعت صميمانه كه در نهان وعيان همانند باشد ، وصاحبانش در غياب وحضور يكسان باشند ودل‌ها وزبان هاشان يكى باشد . وچنان يافته‌ايم كه صلاح كار مردم به نرمش است ، بي سستى وقدرت‌نمايى بي خشونت . در ميان شما به كارى دست نمىزنم كه آن را به انجام نبرم . هيچ دروغى كه در حضور خدا ومردم گفته شود ، زشت‌تر از دروغ پيشوا بر منبر نيست . » گويد : آن‌گاه از عثمان وياران وى سخن آورد ومدحشان گفت ، واز قاتلان وى ياد كرد ولعنتشان كرد . گويد : حجر برخاست . وبا وى چنان كرد كه با مغيره مىكرده بود . گويد : چنان شد كه زياد به بصره بازگشت . وعمرو بن حريث را ولايتدار كوفه كرد وخبر يافت كه شيعيان على به نزد حجر فرآهم مىشوند ، وآشكارا از لعن معاوية وبيزارى أو سخن دارند وعمرو بن حريث را ريگباران كرده‌اند . پس به سوى كوفه بازگشت وبه قصر رفت . ودرآمد وبه منبر رفت . قباى سندس وروپوشى از خز سبز به تن داشت ومويش از دو سوى آويخته بود . حجر در مسجد نشسته بود ويارانش به دورش بيش‌تر از همه بودند . زياد حمد خدا گفت وثناى أو كرد ، آن‌گاه گفت : « اما بعد ، عاقبت سركشى وگمراهى وخيم است . اينان به حال خود رها شده‌اند وگردن گرفته اند ، از من أيمن مانده اند وبر من جرأت آورده اند . به خدا اگر به استقامت نياييد ، به داروى خودتان علاجتان مىكنم . » ونيز گفت : « ناچيزم اگر عرصهء كوفه را از حجر مصون ندارم وأو را عبرت آيندگان نكنم . اى حجر ! واي مادرت كه به خطر افتاده‌اى . » حسين بن عبداللَّه همداني گويد : جزو نگهبانان زياد بودم . زياد گفت : « يكى برود وحجر را بخواند . » گويد : سالار نگهبانان ، شدادبن هيثم هلالي به من گفت : « پيش حجر برو وأو را بخوان . » گويد : پيش حجر رفتم وگفتم : « پيش أمير بيا . » يارانش گفتند : « نمىآيد وحرمت نمىدارد . » گويد : پيش زياد رفتم وخبر را بگفتم . به سالار نگهبانان دستور داد كساني را با من بفرستد . گويد : وچند كس را با من فرستاد . گويد : پيش حجر رفتم وگفتم : « پيش أمير بيا . » گويد : به ما ناسزا گفتند ودشنام دادند . پيش زياد بازگشتيم وخبر را با وى بگفتيم . گويد : زياد بزرگان كوفه را پيش خواند وگفت : « اى مردم كوفه ! به يك دست زخم مىزنيد وبه يك دست مرهم مىنهيد . تن‌هايتان با من است ودل‌هايتان با حجر ؛ اين خود سر أحمق ديوانه . شما با منيد وبرادران وفرزندان وعشايرتان با حجر . به خدا اين توطئه ودغلى شماست . به خدا يا بىگناهىتان را وانمايد ، -