هامش
- حسن ، نه هزار تن بيرون آمدند ؛ شش هزار تن از راه خشكى وباقي از آب .
على بعد از حسن وعمار ، مالك اشتر را نيز به كوفه فرستاد . وقتي مالك وارد كوفه شد ، أبو موسى در مسجد بود وبا حسن وعمار گفتوگو مىكرد . مردم نيز در مسجد گرد آمده بودند . اشتر بر قبايل كوفه گذر كرد وآنان را به قصر خواند ، وبا جماعتى به قصر آمد وخود داخل آن گرديد . وأبو موسى در مسجد براي مردم سخن مىگفت . ومىگفت كه در هيچ عملي شركت نكنند وحسن مىگفت : « از كارگزارى ما كناره بگير ومنبر ما را رها كن . »
اشتر وارد قصر شد وفرمان داد غلامان أبو موسى از آن جا بيرون روند . أبو موسى سر رسيد واشتر بر أو بانگ زد كه : « اى مادر فلان ، بيرون رو . »
أبو موسى يك شب از أو مهلت خواست . مردم به قصر درآمدند تا أموال أو را غارت كنند . اشتر آنان را منع كرد . ومردم چنان كه گفتيم ، با حسن حركت كردند . در اين جماعت ، رياست قبايل كنانه وأسد وتميم ورباب ومزينه را ، معقل بن يسار الرياحي بر عهده داشت ، ورياست قبايل قيس را ، سعد بن مسعود الثقفي ، عموى مختار ، ورياست قبايل بكر وتغلب را ، علة بن مجدوح الذهلي ، ورياست قبايل مذحج واشعريان را ، حجر بن عدي ، ورياست بجيله وانمار وخثعم وأزد را ، مخنف بن سليم الأزدي . رؤساى جماعت كوفيان قعقاع ابن عمرو بن سعد بن مالك وهند بن عمرو وهيثم بن شهاب بودند ، ورؤساى گروه هاى ديگر ، زيد بن صوحان ومالك الأشتر وعدى بن حاتم ومسيب بن نجبه ويزيد بن قيس وأمثال ايشان بودند . اينان نزد على ، به ذو قار آمدند . على بر آنان آفرين وخوش آمد گفت . وگفت : « اى مردم كوفه ! شما را دعوت كردم تا با ما به ديدار برادرانمان از بصريان بياييد . اگر بازگشتند ، اين چيزى است كه ما مىخواهيم واگر راه لجاج پيش گرفتند ، ما با آنان مدارا مىكنيم تا آنان تجاوز وتعدى پيش گيرند . وهمواره راهى را كه به صلاح انجامد ، بر راهى كه بر فساد كشد ، ترجيح خواهيم داد . انشاء اللَّه . »
آيتي ، العبر ، ترجمهء تاريخ ابن خلدون ، 1 / 599 - 603