هامش
- در اين جا مردى از مردم كوفه ، از بنى شيبان به أو رسيد . على از أبو موسى پرسيد ، أو گفت : « اگر صلح بخواهيد ، خواهان صلح است واگر جنگ بخواهيد با جنگ ميانهاى ندارد . »
على گفت : « به خدا سوگند ، خواستار صلح هستم ، مگر آن كه در برابر ما بايستند . »
سپس به ثعلبيه واساد رسيد . در آنجاها از واقعهء عثمانبن حنيف وحكيمبن جبله آگاه شد . چون به ذوقار رسيد وعثمان بن حنيف را در آن وضع بديد ، گفت : « تو به اجر وخيرى رسيده اى . بر اين مردم پيش از من دو تن خلافت راندند وبه كتاب خدا عمل كردند . سپس سومى آمد . دربارهء أو گفتند ، آن چه گفتند وكردند ، آن چه كردند . پس با من بيعت كردند . در ميان بيعت كنندگان طلحه وزبير هم بودند . اما آنان بيعت مرا شكستند وعليه من دست به دعوت زدند . وعجب در اين است كه آنان به خلافت أبو بكر وعمر وعثمان گردن نهادند ، واينك به خلاف من برخاستهاند ومىدانند كه من فروتر از آنان نيستم . »
آنگاه زبان به نفرين آنان گشود . قبايل بكر بن وائل نيز پيشنهاد يارى كردند . چون جوابي كه به طي وأسد داد ، به آنان نيز بداد .
به أو خبر رسيد كه قبايل عبد القيس ، عليه طلحه وزبير قيام كرده اند . على آنان را ستايش كرد . اما محمد بن ابىبكر ومحمد بن جعفر به كوفه رسيدند ، نامهء على را به أبو موسى دادند . به فرمان أبو موسى مردم را دعوت كردند ، ولى هيچ كس به آنان پاسخ نداد . جمعى از مردم كوفه با أبو موسى مشاورت كردند كه به يارى على خروج كنند . أبو موسى گفت : « خروج راه دنياست ونشستن راه آخرت . »
آنها نيز همگى راه دوم را پيش گرفتند . محمد بن ابىبكر ومحمد بن جعفر با أبو موسى درشتى كردند . أبو موسى گفت : « بيعت عثمان هنوز بر گردن من وبر گردن على است . اگر بناست جنگ بكنيم ، بايد نخست قاتلان را هر جا كه باشند ، كيفر دهيم . »
آن دو در ذو قار نزد على باز آمدند وخبر باز آوردند . على ، مالك الأشتر را بخواند وگفت : « در امر أبو موسى ، كار به دست توست . تو وابن عباس برويد وفساد را به صلاح آوريد . »
آن دو نزد أبو موسى آمدند وبا أو گفتوگو كردند ، وخواستند تا مردم را به يارى على فرا خواند . ولى أو أجابت نكرد وگفت : « تا باد فتنه ننشيند ، جز كناره گرفتن چارهاى نمىبينم . »
اشتر وابن عباس باز گشتند . على ، پسر خود حسن وعمار بن ياسر را نزد أبو موسى فرستاد . وعمار را گفت : « برو واين فساد را به صلاح آور . »
آن دو به كوفه آمدند وبه جانب مسجد روان شدند . چون أبو موسى بيرون آمد وحسنبن على را ديد ، در آغوشش كشيد وبه عمار گفت : « اى أبو اليقظان ، تو نيز با آنان كه بر أمير المؤمنين جسارت ورزيدند ، جسارت ورزيدى وخود را در شمار فاجران درآوردى ؟ »
عمار گفت : « من كارى نكرده أم . »
حسن رو به أبو موسى كرد وگفت : « چرا مردم را از ما باز مىدارى ؟ ما جز اصلاح نمىخواهيم . وكسى -