فأمره أن يخرج فيمَنْ أطاعه من مذحِج ، فيسير بالكوفة ، ويخذّل النّاس عن ابن عقيل ويخوِّفهم الحرب ، ويحذّرهم عقوبة السّلطان ، وأمر محمّد بن الأشعث أن يخرج فيمَنْ أطاعه من كندة وحضرموت ، فيرفع راية أمان لمن جاءه من النّاس ، وقال مثل ذلك للقعقاع بن شَوْر الذّهليّ وشبث بن رِبْعيّ التّميميّ وحجّار بن أبجر العجْليّ وشمر بن ذي الجوشن العامريّ ، وحبس سائر وجوه النّاس عنده استيحاشاً إليهم لقلّة عدد مَن معه من النّاس ، وخرج كثير بن شهاب يُخذّل النّاس عن ابن عقيل . « 1 »
الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 368 - 369 / عنه : الحائري ، ذخيرة الدّارين ، 1 / 286
« 1 »
هامش
( 1 ) - عبيداللَّه بن حازم گويد : به خدا من فرستادهء ابن عقيل سوى قصر بودم كه ببينم كار هانى چه شده .
گويد : وقتي أو را زدند وبداشتند ، بر اسبم نشستم وديدم كه تنى چند از زنان مراد فرآهم آمده بودند وبانگ مىزدند : « اى بليه ، اى مصيبت ! »
پيش ابنعقيل رفتم وخبر را با وى بگفتم . به من گفت كه ياران أو را ندا دهم كه خانهاى أطراف وى از آنها پر بود ، هجده هزار كس با أو بيعت كرده بودند وچهار هزار كس در خانهها بودند ، به من گفت : « بانگ بزن : اى منصور بيا . »
من بانگ زدم . مردم كوفه نيز بانگ زدند وفرآهم آمدند . مسلم ، عبداللَّه بن عمرو بن كريز كندى را سالار مردم ناحيهء كنده وربيعه كرد وگفت : « با سواران ، پيش از من برو . »
آنگاه مسلمبنعوسجهء اسدىرا سالار مردم مذحج واسد كرد وگفت : « باپيادگان برو كه سالار آنهايى . »
ابن ثمامهء صائدى را سالار مردم تميم وهمدان كرد .
عباس بن جعدهء جدلى را سالار شهريان ، كرد . آنگاه سوى قصر روان شد وچون ابن زياد از آمدن وى خبر يافت به قصر پناه [ برد ] ودرها را ببست .
عباسجدلى گويد : وقتي با ابنعقيل بيرون شديم چهار هزار كس بوديم ولى هنوز به قصر نرسيده بوديم كه سيصد كس بوديم .
گويد : مسلم با مردم مراد پيش آمد وقصر را محاصره كرد . آنگاه مردم همديگر را سوى ما خواندند وچيزى نگذشت كه مسجد از كسان پر شد وبازار نيز ، وهمچنان تا شب مىآمدند . كار بر عبيداللَّه تنگ شد . حفظ در قصر مشكل بود ؛ زيرا به جز سى نگهبان وبيست كس از سران قوم وخاندان وغلامانش با وى بود . سران قوم از در مجاور دارالروميين سوى ابنزياد آمدن گرفتند . آنها كه در قصر بودند از بالا جماعت را مىنگريستند وبيم داشتند با سنگ بزنندشان وناسزا گويند وعبيداللَّه وپدرش را دشنام گويند .
گويد : عبيداللَّه ، كثيربن شهاب حارث را پيش خواند ودستور داد با پيروان خود از قبيلهء مذحج برود و -