فإن رأيت أعفيتني منه ، وبعثت غيري ، والسّلام .
فكتب إليه حسين :
أمّا بعد ، فقد خشيت ألّايكون حملك على الكتاب إليّ في الاستعفاء من الوجه الّذي وجهتك له إلّاالجُبْن ، فامض لوجهك الّذي وجهتُك له ؛ والسّلام عليك .
فقال مسلم لمّا قرأ الكتاب : هذا ما لستُ أتخوّفه على نفسي ؛ فأقبل كما هو حتّى مرّ بماء لطيّئ ، فنزل بهم ، ثمّ ارتحل منه ، فإذا رجل يرمي الصّيد ، فنظر إليه قد رمى ظبياً حين أشرف له ، فصرعه ، فقال مسلم : يُقتل عدوّنا إن شاء اللَّه . « 1 »
الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 354 - 355
فأقبل مسلم رحمه الله ، حتّى أتى المدينة ، فصلّى في مسجد رسول اللَّه صلى الله عليه وآله ، وودّع
هامش
( 1 ) - گويد : مسلم برفت تا به مدينه رسيد ودر مسجد پيمبر خدا نماز كرد ، وبا كسان خويش وداع گفت . آن گاه دو بلد از مردم قيس أجير كرد كه با وى روان شدند ، اما راه را گم كردند واز راه بگشتند وبه سختى تشنه ماندند . دو بلد گفتند : « راه اين است تا به آب رسد . »
واز تشنگى نزديك مرگ بودند .
مسلم بن عقيل از تنگهء درهء خبيت همراه قيسبن مسهر صيداوى به حسين نوشت :
« اما بعد ، از مدينه آمدم ودو بلد همراه داشتم كه از راه بگشتند وگم شدند وما به سختى تشنه مانديم ودو بلد از تشنگى بمردند وما بيامديم تا به آب رسيديم وبا اندك رمقى جان بهدر برديم . اين آب در محلى است كه آن را تنگهء درهء خبيت گويند . من اين سفر را به فال بد گرفتهام . اگر رأى تو باشد ، مرا از آن معاف دارى وديگرى را بفرستى . والسلام . »
حسين بدو نوشت :
« اما بعد ، بيم آن دارم كه نامه اى را كه دربارهء معافيت از سفر نوشته بودى ، از روى ترس نوشته باشى . به راهى كه تو را فرستاده أم روان شو . والسلام . »
مسلم وقتي كه نامه را خواند ، گفت : « اين چيزى نيست كه از آن بر جان خويش بترسم . »
وهمچنان روان شد وبه نزديك آبگاهى رسيد كه از آنِ قبيلهء طي بود وپيش آنها فرود آمد .
گويد : وقتي از آنجا حركت كرد ، مردى را ديد كه به شكار بود . وقتي پيش أو رسيد ، آهويى را بزد واز پاى درآورد . مسلم گفت : « ان شاء اللَّه دشمن ما كشته مىشود . »
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2926