هامش
- گويد : مسلم با مردم مراد پيش آمد وقصر را محاصره كرد . آنگاه مردم همديگر را سوى ما خواندند وچيزى نگذشت كه مسجد از كسان پر شد وبازار پر وهمچنان تا شب مىآمدند . كار بر عبيداللَّه تنگ شد . حفظ در قصر مشكل بود ؛ زيرا به جز سى نگهبان وبيست كس از سران قوم وخاندان غلامانش با وى نبود . سران قوم از در مجاور « دار الروميين » سوى ابن زياد آمدن گرفتند . آنها كه در قصر بودند ، از بالا جماعت را مىنگريستند وبيم داشتند با سنگ بزنندشان وناسزا گويند وعبيداللَّه وپدرش را دشنام گويند .
گويد : عبيداللَّه ، كثير بن شهاب حارثى را پيش خواند ودستور داد با پيروان خود از قبيلهء مذحج برود ودر كوفه بگردد ومردم را از ابن عقيل باز دارد واز جنگ بترساند واز عقوبت حكومت بيمناك كند . محمدبناشعث را نيز گفت كه با پيروان خويش از قبيلهء كنده و « حضرموت » برود وبراي كساني كه سوى وى آيند ، پرچم أمان برافرازد . به قعقاع بن شور ذهلى ، شبث بن ربعي تميمي ، حجار بن أبجر عجلى وشمر بن ذىالجوشن عامري نيز چنين دستور داد وديگر سران قوم را پيش خويش نگه داشت كه از آنها كمك گيرد كه شمار كساني كه با وى بودند ، اندك بود .
گويد : كثيربن شهاب برون شد كه كسان را از مسلمبن عقيل باز دارد . [ . . . ]
گويد : مسلم بن عقيل از مسجد ، عبد الرحمان بن شريح شبامى را به مقابلهء ابن أشعث فرستاد وچون ابن أشعث كثرت آن جماعت را كه سوى وى آمده بودند بديد ، كناره گرفتن وعقب نشستن آغاز كرد . قعقاع ابن شور ذهلى كس پيش محمدبناشعث فرستاد كه از جانب عرار بر ابنعقيل حمله بردهام . سپس از جاى خويش عقب كشيد واز سمت دار الروميين پيش ابنزياد رفت . چون كثير بن شهاب ومحمد وقعقاع وپيروانشان كه همگى نيكخواهان عبيداللَّه بودند ، پيش وى فرآهم آمدند . كثير بدو گفت : « خدا أمير را قرين صلاح بدارد ! در قصر گروهى بسيار از سران مردم ونگهبانان وخاندان تو وغلامانت هستند . ما را به مقابلهء مخالفان ببر . »
اما عبيداللَّه نپذيرفت وپرچمى براي شبثبن ربعي بست وأو را بيرون فرستاد .
گويد : مردم با ابنعقيل بودند وتا شبانگاه تكبير مىگفتند وبرمىجستند وكارشان استوار بود . عبيداللَّه كس پيش سران فرستاد وهمراهشان آورد وگفت : « از بالا بر مردم نمودار شويد وبه مطيعان وعدهء فزونى وحرمت دهيد وعاصيان را از حرمان وعقوبت بترسانيد وبگوييد كه سپاه از شام به مقابلهء ايشان حركت كرده است . »
عبداللَّهبن حازم كثيرى از بنىكثير أزد گويد : سران از بالا بر ما نمودار شدند . كثيربن شهاب پيش از همه آغاز كرد وتا نزديك غروب آفتاب سخن كرد وگفت : « اى مردم ! پيش كسان خود رويد وبه كار شر شتاب مياريد وخويشتن را به خطر كشته شدن ميندازيد . سپاههاى يزيد أمير مؤمنان مىرسد . أمير قرار نهاده كه اگر امشب به جنگ وى مصر بمانيد وشبانگاه نرويد ، باقيماندگان شما را از عطا محروم دارد وجنگاورانتان را بىمقررى در نبردگاههاى شام پراكنده كند . سالم را به جاى بيمار بگيرد وحاضر را به جاى -