تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1408

مساهمون:

ص١٤٠٨
هامش
- گفت : « من مسلم بن عقيلم ، اين قوم با من دروغ گفتند وفريبم دادند . » گفت : « تو مسلمى ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « درآى . » گويد : پس أو را به خانهء خويش به اطاقى برد ، جز اطاقى كه خودش در آن جا بود وفرشى براي وى بگسترد وگفت شام بخورد كه نخورد . گويد : خيلى زود پسر آن زن بيامد وديد كه به آن أطاق رفت وآمد بسيار مىكند وگفت : « به خدا از اين كه امشب به اين أطاق بسيار رفت وآمد مىكنى ، به شك اندرم كه خبري هست . » گفت : « پسركم از اين درگذر . » گفت : « به خدا بايد با من بگويى . » گفت : « پسركم ! آن چه را با تو مىگويم ، با هيچ كس مگوى . » گويد : آن‌گاه وى را قسم داد وپسر قسم ياد كرد وقصه را با وى بگفت كه بخفت وخاموش ماند . گويند : وى از أوباش بود وبعضىها گفته‌اند با ياران خويش مىخوارگى مىكرد . وچون صبح شد ، به مجلس خويش نشست وكسان بيامدند . محمد بن أشعث نيز بيامد كه بدو گفت : « آفرين بر كسى كه دغلى نمىكند ومورد بدگمانى نيست . » آن‌گاه وى را پهلوى خويش نشانيد . گويد : پسر آن پيرزن ، بلال‌بن‌اسيد ، كه مادرش ابن‌عقيل را پناه داده بود ، صبحگاهان پيش عبد الرحمان ابن محمد بن أشعث رفت وبه أو خبر داد كه ابن‌عقيل در خانهء مادر اوست . گويد : عبد الرحمان پيش پدر خويش آمد كه به نزد ابن‌زياد بود وآهسته با وى سخن كرد . ابن زياد بدو گفت : « چه مىگويد ؟ » گفت : « مىگويد كه ابن‌عقيل در يكى از خانه‌هاى ماست . » ابن زياد چوب را پهلوى وى نهاد وگفت : « برخيز وهم‌اكنون أو را بياور . » گويد : محمد بن أشعث ، ابن‌عقيل را به در قصر آورد واجازه خواست . خبر ابن عقيل را با ضربتي كه ابن بكير به أو زده بود ، به ابن‌زياد گفتند . گفت : « دور باد ! » محمد بن أشعث از كار خويش وامانى كه به مسلم داده بود ، با وى سخن كرد . عبيداللَّه گفت : « أمان دادن به تو چه مربوط ؟ تو را نفرستاده بوديم كه امانش بدهى . تو را فرستاديم كه أو را بيارى . » وابن‌اشعث خاموش ماند . آن‌گاه گفت : « أو را بالاى قصر بريد ، گردنش را بزنيد وپيكرش را به دنبال سرش بيندازيد . » -