تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1409

مساهمون:

ص١٤٠٩
فبلغ ذلك مسلم بن عقيل ، فخرج ومعه ناس كثير ، فبلغ ابن زياد ذلك ، فأمر بباب القصر ، فأغلق ، وأمر منادياً ، فنادى : يا خيل اللَّه اركبي ، فلا أحد يجيبه ، فظنّ أنّه في ملأ من النّاس . قال حصين : فحدّثني هلال بن يَساف ، قال : لقيتُهم تلك اللّيلة في الطّريق عند مسجد الأنصار ، فلم يكونوا يمرّون في طريق يميناً ولا شمالًا إلّاوذهبت منهم طائفة ؛ الثّلاثون والأربعون ، ونحو ذلك . قال : فلمّا بلغ السّوق ، وهي ليلة مظلمة ، ودخلوا المسجد ، قيل لابن زياد : واللَّه ما نرى كثير أحد ، ولا نسمع أصوات كثير أحد ، فأمر بسقف المسجد
هامش
- مسلم گفت : « اى پسر أشعث ! به خدا اگر امانم نداده بودى ، تسليم نمىشدم . برخيز وبا شمشيرت از من دفاع كن كه حمايت تو را مىشكنند . » آن‌گاه به ابن زياد گفت : « به خدا اگر ميان من وتو خويشاوندى بود ، مرا نمىكشتى . » ابن زياد گفت : « كسى كه ابن‌عقيل سر وشانه‌اش را به شمشير زده ، كجاست ؟ » گويد : أو را بخواندند وابن‌زياد گفت : « بالا برو وگردنش را بزن . » گويد : پس مسلم را بالا بردند وأو تكبير مىگفت واستغفار مىكرد ودرود فرشتگان وپيمبران خدا مىگفت ومىگفت : « خدايا ! ميان ما وقومي كه فريبمان دادند ودروغ گفتند وخوارمان داشتند ، داورى كن . » گويد : بالاى قصر اورا به جايى بردند كه مقابل محل كنونى قصابان است وگردنش را بزدند وپيكرش را از پس سرش پايين افكندند . ابىجحيفه گويد : بكير بن حمران احمرى كه مسلم را كشته بود ، فرود آمد . ابن زياد گفت : « كشتيش ؟ » گفت : « بله . » گفت : « وقتي بالايش مىبرديد ، چه مىگفت ؟ » گفت : « تكبير وتسبيح مىگفت واستغفار مىكرد وچون پيش آوردمش كه خونش بريزم ، گفت : خدايا ! ميان ما وقومي كه به ما دروغ گفتند وفريبمان دادند وخوارمان داشتند وبه كشتنمان دادند ، داورى كن . » به أو گفتم : « نزديك بيا ، حمد خدايى كه قصاص مرا از تو گرفت . آن‌گاه ضربتي بدو زدم كه كارى نشد . » گفت : « اى برده ! اين خراش كه زدى به عوض خون تو بس نيست ؟ » ابن زياد گفت : « هنگام مرگ نيز گردن فرازى ؟ » احمرى گفت : « آن‌گاه ضربت ديگر زدم وكشتمش . » پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2945 ، 2946 - 2949 ، 2952 ، 2954 - 2955 ، 2958 - 2959