تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1378

مساهمون:

ص١٣٧٨
هامش
- چون سخن ميان آن‌ها به درازا كشيد ، مسلم بن عمرو باهلى كه در كوفه يگانه مرد شام وبصره بود ، از جا برخاست وگفت : « مرا با أو واگذار تا با وى سخنى گويم . » چون لجبازى أو را ديده بود ، دست هانى را گرفت ، ودر گوشه‌اى كه ابن‌زياد آن‌ها را مىديد ، با أو خلوت كرد وگفت : « اى هانى ! تو را به خدا مبادا خود را به كشتن دهى وقوم خود را گرفتار كنى . اين مرد عموزادهء آن‌هاست . نه أو را بكشند ونه زيان رسانند . أو را بديشان بسپار وبراي تو نه ننگى است ونه كم وكاستى . تو أو را به سلطان مىدهى . » گفت : « آرى ، به خدا اين كار براي من رسوايى وننگ است . من با تن سالم وبازوى نيرومند وياران بسيار مهمان خود را نمىدهم واگر هم تنها وبىياور بودم ، أو را نمىدادم تا قرباني أو شوم . » ابن زياد سخن أو را شنيد وگفت : « أو را نزد من بياوريد . » أو را آوردند . گفت : « به خدا بايد أو را بياورى وگرنه كشته مىشوى . » گفت : « آن‌گاه است كه به خدا شمشيرهاى برنده گرد خانه‌ات فراوان گردد . » وأو يقين داشت كه عشيره اش از أو دفاع مىكنند . گفت : « آيا به شمشير برنده مرا مىترسانى ؟ نزديك منش آريد . » أو را پيش أو بردند وبا عصا به روى أو زد وزد تا بيني أو را شكست وخون به جامهء أو روان شد وگوشت روى أو به ريشش آويزان شد وعصا شكست . عبيداللَّه خطبهء نماز جمعه مىخواند . در مسجد نشستند وهانى دو گيسوى خود را آويخته بود . چون عبيداللَّه نماز خواند ، گفت : « يا هانى ! » أو دنبالش رفت تا بر أو وارد شد وسلام كرد . عبيداللَّه گفت : « هانى ! نمىدانى كه پدرم به اين شهر آمد وهمهء شيعيان را كشت ، جز پدرت وحجر وبر حجر آن رفت كه دانى . ولى هميشه از تو قدردانى كرد وبه أمير كوفه نوشت : خواهش من از تو هانى است ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « سزاى من اين است كه مردى را در خانه‌ات پنهان كنى تا مرا بكشد ؟ » گفت : « چنين كارى نكرده‌ام . » آن تميمي كه جاسوس آن‌ها بود ، حاضر كردند . چون هانى أو را ديد ، دانست كه به أو خبر دادند . گفت : « اى أمير ! آن چه به تو رسيده درست هست ومن هم همراهىهاى تو را فراموش نمىكنم . تو وخاندانت در امانيد هر جا خواهيد برويد . » مسعودى گويد : هانى به أو گفت : « پدرت زياد بر من حق احسانى دارد ومىخواهم پاداش أو را بدهم وبراي تو پيشنهاد خوبى دارم . » ابن زياد گفت : « چيست ؟ » -
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1378 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية