كان الّذي بلغك ، ولن أضيّع يدك عندي ، أنت آمن وأهلك ، فسر حيث شئت . فكبا عبيداللَّه ومهران قائم على رأسه ، وبيد هاني معكزة بها زجّ يتوكّأ عليها ؛ فقال مهران : وا ذلّاه ! أهذا يومّنك وأهلك ؟ فقال عبيداللَّه : خذه ، فأخذ بضفيرتي هاني ، وقنع وجهه ؛ فأخذ ابن زياد المعكزة ، فضرب بها وجه هاني ، وندر الزّجّ فارتزّ بالجدار ، ثمّ ضرب وجهه ، حتّى هشّم أنفه وجبينه . « 1 »
السّماوي ، إبصار العين ، / 82 - 83
هامش
( 1 ) - گويد : اين جمع بر ابنزياد وارد شدند وهانى همراه آنها بود . چون چشم ابنزياد ( د ) به أو افتاد ، گفت : « خائن به پاى خودش آمد . »
وچون هانى به ابنزياد كه شريح پهلوى أو بود نزديك شد ، به أو رو كرد وگفت :
« زندگى خواهم برايش كشتنم دارد به سر . »
( مل ) ابنزياد أو را گرامى مىداشت . هانى گفت : « مگر چيست ؟ »
گفت : « اى واي هانى ! اين چه فتنهاى است كه در خانهء تو جا گرفته براي يزيد ومسلمانان ؟ مسلم را آورده ودر خانهء خود جا دادى وساز وبرگ ومردان جنگى برايش آماده مىكنى ، به گمان اين كه بر من پوشيده مىماند ؟ »
گفت : « من نكرده أم . »
گفت : « چرا كرده اى . »
وگفتوگو ميان آنها دراز شد وابنزياد آن غلام جاسوس را طلبيد وآمد برابرش ايستاد وبه هانى گفت : « اين را مىشناسى ؟ »
گفت : « آرى . »
ودانست كه أو جاسوس وديدهبان بر آنها بوده ويك بار وارفت وپس از ساعتي به خود آمد وگفت : « از من بشنو وباور كن . به خدا دروغ به تو نگويم ، نه من أو را دعوت كردم ونه از كار أو اطلاعى داشتم . تا ديدم بر در خانه أم نشسته وخواهش دارد كه بر من وارد شود ، من از رد أو شرم داشتم وحمايت أو بر من لازم شد . من أو را در خانهء خود ميمهان كردم وجريانى پيش آمد كه شنيدى . اگر مىخواهى اكنون به تو گرو مىدهم وثيقه مىسپارم ومىروم أو را بيرون مىكنم ونزد تو برمىگردم . »
گفت : « نه ، به خدا از من جدا نشوى تا أو را نزد من آرى . »
گفت : « هرگز مهمانم را به تو نمىدهم أو را بكشى . »
( د ) گفت : « به خدا بايد أو را بياورى . »
جواب گفت : « به خدا أو را نمىآورم . »
در روايت ابننما است كه گفت : « به خدا اگر زير پايم باشد ، از جا بر ندارم وأو را نزد تو نيارم . » -