تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1381

مساهمون:

ص١٣٨١
وسمع النّاس الهيعة ، وبلغ الخبر مذحج ، فأقبلوا ، فأطافوا بالدّار ، وأمر عبيداللَّه بهاني فألقى في بيت ، وصيّح المذحجيّون ، وأمر عبيداللَّه مهران أن يُدخل عليه شريحاً ، فخرج ، فأدخله عليه ، ودخلت الشُّرط معه « 1 » ، فقال : يا شريح ، قد ترى ما يصنع بي ؟ ! قال : أراك حيّاً ؛ قال : وحيّ أنا مع ما ترى ؟ ! أخبر قومي أنّهم إن انصرفوا قتلني ؛ فخرج إلى عبيداللَّه ، فقال : قد رأيته حيّاً ، ورأيت أثراً سيّئاً ؛ قال : وتُنكر أن يعاقب الوالي رعيّته ؟ ! اخرج إلى هؤلاء فأخبرهم ، فخرج ، وأمر عبيداللَّه الرّجل ، فخرج معه ، فقال لهم شريح : ما هذه الرّعة « 2 » السّيِّئة ؟ ! الرّجل حيّ ، وقد عاتبه سلطانه بضرب لم يبلغ نفسه ، فانصرفوا ولا تُحلّوا بأنفسكم ولا بصاحبكم . فانصرفوا . « 3 » الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 361 / عنه : القمّي ، نفس المهموم ، / 104 « 3 »
هامش
- گفتند : « مردم مذحجند . » ابن زياد به شريح گفت : « پيش آن‌ها برو وبگو من اورا بداشته‌ام تا از أو پرس وجو كنم . » يكى از غلامان خويش را همراه أو فرستاد كه ببيند چه مىگويد . شريح در راه به هانى بن عروه برخورد كه بدو گفت : « اى شريح ! از خدا بترس . أو مرا مىكشد . » گويد : شريح برفت تا بر در قصر بايستاد وگفت : « چيزيش نيست ، أو را بداشته كه از أو پرس وجو كند . » گفتند : « راست مىگويد ، چيزيش نيست . » وپراكنده شدند . پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2920 ( 1 ) - [ إلى هنا لم يرد في نفس المهموم ] . ( 2 ) - الرّعة : الحمق . ( 3 ) - مردم سر وصدا را شنيدند وخبر به طايفهء مذحج رسيد كه بيامدند وخانه را در ميان گرفتند . عبيداللَّه بگفت تا هانى را در اطاقى انداختند . مذحجيان بانگ برداشتند . عبيداللَّه به مهران گفت كه شريح را پيش وى آرد كه برفت وبياورد وأو را پيش هانى فرستاد . نگهبانى را نيز همراه وى كرد . هانى گفت : « اى شريح ! مىبينى كه با من چه كرد ؟ » گفت : « تو را زنده مىبينم . » گفت : « با اين وضع كه مىبينى زنده‌ام ؟ به قوم من بگو اگر بروند مرا مىكشد . » گويد : شريح پيش عبيداللَّه رفت وگفت : « أو را زنده ديدم ، اما زخم بدى ديدم . » گفت : « نمىپسندى كه ولايتدار رعيت خودرا عقوبت كند ؟ پيش اينان برو وخبر را با آن‌ها بگوى . » گويد : پس شريح برون شد وعبيداللَّه بگفت تا آن مرد نيز با وى برفت . شريح به مذحجيان گفت : « اين -