هامش
- همين كه از در وارد شد ، ابن زياد گفت : « أتتك بحائن رجلاه . »
واين مثلي بود در ميان عرب ، كناية از اين كه : به پاى خود به سوى مرگ آمدى ، ونخستين كس كه اين سخن را گفت ، حارث بن جبلة يا عبيد بن أبرص بود . ( براي توضيح بيشتر به مجمع الأمثال ج 1 ، ص 23 مراجعه شود ) همين كه نزديك ابن زياد رسيد وشريح قاضى پيش أو نشسته بود ، به سوى هانى نظر افكنده وگفت :
« من عطاء ( ويا زندگى ) أو را خواهم وأو ارادهء كشتن مرا دارد . عذر خود ( يا عذر پذير خود ) را نسبت به دوست مرادي خود بياور . »
مترجم گويد : ترجمهء اين شعر با شرح آن در فصل 3 از باب أول اين كتاب گذشت ، بدان جا مراجعه شود . )
وابن زياد در آغاز به كوفه آمده بود ، أو را گرامى مىداشت ودربارهء أو مهربانى مىكرد . از اين رو هانى گفت : « اى أمير ! مگر چه شده ؟ »
گفت : « اى هانى ! دست بردار . اين كارها چيست كه تو در خانهات به زيان يزيد وهمهء مسلمانان تهيه مىبينى ؟ مسلم بن عقيل را آورده وبه خانهء خود برده وسلاح جنگ وقشون در خانههاى أطراف خود فرآهم مىكنى وگمان دارى كه اين كارها بر من پوشيده مىماند ؟ »
هانى گفت : « من چنين كارى نكردهام ومسلمبن عقيل نزد من نيست . »
ابن زياد گفت : « چرا ، چنين است . »
چون سخن در اين باره ميان آن دو زياد شد وهانى بر انكار خود باقي بود ، ابنزياد ( غلامش ) معقل همان جاسوس خود را پيش طلبيد . همين كه معقل آمد ، ابنزياد به هانى گفت : « اين مرد را مىشناسى ؟ »
گفت : « آرى . »
دانست كه أو جاسوس ابنزياد بوده وخبرهاى ايشان را به أو داده است . پس ساعتي سر به زير افكنده وديگر نتوانست سخنى بگويد . سپس به خود آمده وگفت : « گوش فرادار وسخنم را باور كن كه به خدا سوگند دروغ نمىگويم . به خدا من مسلم را به خانهء خود دعوت نكردم وهيچ گونه اطلاعى از وضع وكار أو نداشتم تا به خانهء من آمد واز من خواست به خانهام درآيد ومن شرم كردم أو را راه ندهم . پذيرايى از أو به گردنم بار شد ( وروى رسم عرب نمىتوانستم أو را راه ندهم ) . بدين جهت از أو پذيرايى كردم وپناهش دادم وجريان كار أو چنان است كه به گوش تو رسيده وخود مىدانى . پس اگر مىخواهى اكنون پيمان محكمى با تو مىبندم كه انديشهء بدى دربارهء تو نداشته باشم وغائلهاى به راه نيندازم . به نزدت آمده دست ( وفادارى ) در دست تو نهم واگر خواهى گروى پيش تو گذارم كه بروم وباز گردم . بروم پيش مسلم وأو را دستور -