حدّثني الحسين بن نصر : [ . . . ] زاد في حديثه : فأرسل إلى هاني ، فأتاه . « 1 »
الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 391
قال : ثمّ دعا عبيداللَّه [ بن ] زياد محمّد « 2 » بن الأشعث بن قيس ، وأسماء بن خارجة الفزاريّ ، وعمرو بن الحجّاج الزّبيديّ ، فقال : خبّروني عنكم ما الّذي يمنع هاني بن عروة من المصير إلينا ، فقال : إنّه مريض ، فقال عبيد [ اللَّه - « 3 » ] بن زياد : قد كان مريضاً غير
هامش
- مجالدبن سعيد گويد : عبيداللَّه ، محمد بن أشعث واسماءبن خارجه را خواست .
أبو مخنف از گفتهء حسنبن عقبهء مرادي آورده كه عمرو بن حجاج زبيدى را نيز همراه آنها كرد .
وهم أبو مخنف از گفتهء ابىالوداك آورده كه روعه خواهر عمرو بن حجاج زن هانىبن عروه بود ومادر يحيىبن هانى بود .
گويد : عبيداللَّه به آنها گفت : « چرا هانى پيش ما نمىآيد ؟ »
گفتند : « خدايت قرين صلاح بدارد ! نمىدانيم ، گويى بيمار بود . »
گفت : « شنيده أم بهى يافته وبر در خانهء خود مىنشيند . ببينيدش وبگوييد تكليفي را كه برعهده دارد وانگذارد كه خوش ندارم كساني همانند وى از سران عرب به نزد من تباه شوند . »
گويد : آن دو كس ( يا سه كس ) پيش هانى رفتند وشامگاهى أو را بديدند كه بر در خانهاش نشسته بود . گفتند : « چرا به ديدار أمير نمىآيى ؟ »
گفت : « بيمارى نمىگذارد . »
گفتند : « به أو گفته اند كه هر شب بر در خانهء خويش مىنشينى . در انتظار توست . حاكم انتظار وكنارهگيرى را تحمل نمىكند . تو را به خدا با ما برنشين . »
گويد : هانى جامههاى خويش را خواست وبپوشيد واسترى خواست وبر نشست وچون نزديك قصر رسيد ، گويى چيزى از آنچه بود ، بهخاطرش گذشت وبه حسان بن أسماء بن خارجه گفت : « برادرزاده ! به خدا من از اين مرد بيمناكم ، رأى تو چيست ؟ »
گفت : « به خدا عموجان ! دربارهء تو از چيزى نگرانى ندارم . چرا خويشتن را آشفته مىدارى ؟ »
گويند : أسماء نمىدانسته بود عبيداللَّه أو را براي چه فرستاده ، اما محمد مىدانسته بود .
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2939 - 2940
( 1 ) - راوي به دنبال اين حديث چنين گويد كه : ابنزياد كس پيش هانى فرستاد كه بيامد .
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2976
( 2 ) - في د : بمحمّد .
( 3 ) - من د وبر .