هامش
- لب تشنه وشكم گرسنه شهيد شوى . »
برادرم از شنيدن اينصدا بيرونآمد وبا أهل بيت وداع كرد . سوار شد وبا من خطاب فرمود : « خواهرك من ! خواهرك من ! از دنبال من بيا از دنبال من بيا تا تو را چيزى عجيب وشگفت بازنمايم . »
من به فرمان وأطاعت آن امام أمم آمدم تا به نزديكى أجساد طاهره وأبدان مطهّره رسيد . »
پس ندا بر كشيد : « كجاست برادرم ؟ كجاست مساعدم ؟ كجاست عباس ؟ »
زينب مىفرمايد : آن حضرت برفراز جسد برادرش عباس بيامد وهمى نداى « يا أخي ! » بر آورد وفرمود : « اى برادر ! اكنون چاره أم اندك شد . آيا تو واين قوم به خواب باشيد وايشان گمان مىبرند كه من از ميدان قتال كنارى گرفتهام ؟ بر من دشوار است كه تو را بر اين زمين تافتهء غرقه به خون بنگرم . اى برادر من ! مرا تنها بگذاشتى در ميان دشمنان . »
آن گاه ساعتي در پيرامون آن جسد مبارك بگريست وندا بر كشيد :
« يا مسلم بن عقيل ويا هاني بن عروة ويا حبيب بن مظاهر 1 ويا زهير بن القين ويا نافع بن هلال ويا عليّ بن الحسين ويا فلان بن فلان . »
« واى شجاعان عرصهء صفا وسواران پهنه هيجا ! چيست مرا كه نجا مىكنم شما را ومرا جواب نمىرانيد ومىخوانم شما را ونمىشنويد ؟ آيا در خواب هستيد كه اميد بيدارى را داشته باشم ؟ يا در مودّت خويش ديگرگون شدهايد كه به نصرت امام خويش نيستيد ؟ اينك زنان خاندان رسول هستند كه به سبب فقدان شما ، همه نزار ودلفكار ماندهاند . آيا شما نه آنان هستيد كه به سبب من ، يعنى براي نصرت من واكتساب فيض شهادت ، زنان خويش را مطلّقه ساختيد واز خانمان خويش روى برتافتيد ؟
هم اكنون اى مردم آزاده كرام نيكو ، سر از اين خواب بر كشيد واين مردم كافر كيش بد انديش نابكار را از حرم رسول خداى دور سازيد . حاشا وكلّا كه شما به اين حال باشيد ، يعنى زنده باشيد وبه يارى من بر نخيزيد . لكن سوگند با خداى ريب منون شما را سرنگون داشته ودهر خائن با شما به غدر وفريب رفته است ؛ وگرنه شما از دعوت من قصور نمىجستيد واز يارى من در پرده نمىشديد . هم اكنون ما بر شما دردناك واندوهگين وبه شما ملحق هستيم ؛ « فانّا للَّهوانا اليه راجعون » .
جناب زينب خاتون ( سلام اللَّه عليها ) مىفرمايد : سوگند به آن خداى كه جز أو خدايى نيست ، من نگران آن أجساد بودم كه چنان مضطرب شدند ، گويا آهنگ برجستن داشتند .
ونيز مىفرمايد : پس از آن ، امام عليه السلام به نزد جسد برادرم عباس آمد وفرمود : « اى برادر ! اين قوم شوم چنان پندارند كه من از جدال وقتال بيمناك هستم وبا ايشان أطاعت مىكنم ؛ لا واللَّه . »
واز آن پس ، حملهء منكر بياورد وآن جماعت ملعون را پراكنده كرد وهزار وپانصد تن از ايشان را در سقر مقر ساخت ؛ صلوات اللَّه وسلامه عليه وعليهم أجمعين .
1 . حبيب بن مظهر ظ .
سپهر ، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السلام ، 1 / 227 - 228
-