تاب اللَّه عليك ( 5 * ) ، « 1 » قال : يا ابن رسول اللَّه ! « 2 » أتأذن « 2 » لي فأقاتل عنك ، فأذن له « 1 » . « 3 »
الصّدوق ، الأمالي ، / 158 - 159 / عنه : المجلسي ، البحار ، 44 / 218 - 219 ؛
البحراني ، العوالم ، 17 / 167 - 168 ؛ مثله الفتّال ، روضة الواعظين ، / 159 - 160 3
هامش
( 1 - 1 ) [ حكاه عنه في الأسرار ، / 290 ] .
( 2 - 2 ) [ الأسرار : ائذن ] .
( 3 ) - وخود از جا جست وبر شمشير تكيه داد وبه آواز بلند فرياد كرد وفرمود : « شما را به خدا ! آيا مرا مىشناسيد ؟ »
گفتند : « آرى ، تو زادهء رسول خدايى وسبط أو . »
گفت : « شما را به خدا ! مىدانيد جدم رسول خداست ؟ »
« به خدا آرى . »
« به خدا مىدانيد مادرم فاطمه دختر محمد است ؟ »
« به خدا آرى . »
شما را به خدا ! مىدانيد كه پدرم علي بن ابىطالب است ؟ »
گفتند : « به خدا آرى . »
« مىدانيد جدهام خديجة دختر خويلد أول زن اين أمت است ؟ »
گفتند : « به خدا آرى . »
گفت : « شما را به خدا ! مىدانيد سيدشهدا حمزه عموى پدر من است ؟ »
گفتند : « به خدا آرى . »
« مىدانيد جعفر طيار در بهشت عم من است ؟ »
گفتند : « به خدا آرى . »
« شما را به خدا مىدانيد اين شمشير رسول خداست به كمرم ؟ »
گفتند : « به خدا آرى . »
« شما را به خدا ! مىدانيد اين عمامهء رسول خداست بر سر من ؟ »
« به خدا آرى . »
« شما را به خدا ! مىدانيد على در مسلمانى پيش از همه است ودر علم وحلم برتر از همه است وولى هر مؤمن ومؤمنه است ؟ »
گفتند : « به خدا آرى . »
فرمود : « پس براي چه خون مرا حلال دانيد وبا آن كه پدرم فرداى قيامت بر سر حوض است ومردانى را از آن بركنار سازد مانند شترانى كه از سر آب رانند وپرچم حمد روز قيامت به دست جد من است ؟ »