وفي كتاب الجوهر الثّمين للشّيخ حسين بن عليّ البغداديّ ، الّذي ألّفه في سنة ألف وتسعة عشر روى فيه عن أبي عبداللَّه عليه السلام ، أنّه قال : سمعت أبي يقول : لمّا التقى الحسين عليه السلام وعمر بن سعد ، وقامت الحرّ بما نزل النّصر حتّى رفرف على رأس الحسين عليه السلام ، ثمّ خيِّر بين النّصر على أعدائه وبين لقاء اللَّه ، فاختار لقاء اللَّه تعالى . قال : وصاح عليه السلام : أما من مغيثٍ يغيثنا لوجه اللَّه ؟ أما من ذابٍّ يذبّ عن حرم رسول اللَّه صلى الله عليه وآله ؟ فإذا الحرّ بن يزيد قد أقبل على ابن سعد ، وقال : أمقاتل أنت هذا الرّجل ؟ قال : إيواللَّه ، قتالًا أيسره
هامش
- پرسيد كه : « چرا يكى از ملتمسات أو را به أجابت مقرون نمىگردانى تا اين فتنه فرو نشيند ؟ »
عمر سعد گفت : « از من مخالفتي نيست ، اما ابنزياد راضى نمىشود . » ميرخواند ، روضة الصفا ، 3 / 150
چون حر بن يزيد ديد كه كار به محاربه انجاميد ، به نزديك عمر بن سعد آمد وگفت : « اى عمر ! با اين مرد جنگ خواهى كرد ؟ »
گفت : « بلى ، چنان جنگ خواهم كرد كه سرها جدا شود ودستها بريده شود . »
حر گفت : « آيا به آنچه مىگويد كه دست از أو برداريد ، راضى نمىشوى ؟ »
عمر گفت : « اگر اختيار با من بود راضى مىشدم ، وليكن أمير تو راضى نمىشود . »
مجلسي ، جلاء العيون ، / 661
اين وقت ، حسين عليه السلام بر أسب رسول خداى كه مرتجز نام داشت برنشست واز پيش روى صف درايستاد ودل بر حرب نهاد وفرياد برداشت :
« أما من مغيث يغيثنا لوجه اللَّه ؟ أما من ذابّ يذبّ عن حرم رسول اللَّه ؟ »
يعنى : « نيست آيا فريادرسى كه طلباً لوجه اللَّه أعانت كند ما را ؟ آيا نيست نيرومندى كه شر اين جماعت را از حريم رسول خداى بگرداند ؟ »
حر بن يزيد رياحى چون اين بديد ، بدانست كه اين مخاصمت به مسالمت پيوسته نشود . هم اكنون بايد چشم از شفيع محشر بپوشيد وتيغ بر روى پسر پيغمبر كشيد . لختى أسب خود را پيش راند وروى به ابن سعد آورد وگفت :
« أي عمر ! أتقاتل هذا الرّجل ؟ قال : إيواللَّه ، قتالًا شديداً أيسره أن تسقط الرّؤوس ، وتطيح الأيدي . »
گفت : « اى عمر ! آيا تو با اين مرد قتال خواهى داد ؟ »
گفت : « سوگند با خداى قتالي سخت خواهم داد ؛ چنان كه سرها از تنها بپرد ودستها قلم گردد . »
حر گفت : « آيا نمىتوانى اين كار را از در مسالمت به خاتمت رسانى ؟ »
قال عمر : « أما لو كان الأمر إليَّ لفعلت ، ولكن أميرك قد أبى . »
عمر گفت : « اگر زمام امر به دست من بود ، چنين كردم كه تو گويى . ليكن أمير تو عبيداللَّه زياد ، رضا ندهد . »
سپهر ، ناسخ التواريخ سيدالشهدا عليه السلام ، 2 / 253