هامش
- گفت : « مىخواهم تو را نزد أمير عبيداللَّه برم . »
فرمود : « من از تو پيروى نكنم . »
گفت : « من هم تو را رها نكنم . »
سه بار اين گفتار را تكرار كردند وچون بسيار گفتوگو كردند ، حر گفت : من دستور جنگ با تو را ندارم ، مأمورم از تو جدا نشوم تا تو را به كوفه برم . اگر امتناع دارى ، از راهى برو كه به كوفه نرود وبه مدينه نرسد . اين پيشنهاد ميان من وتو عادلانه است . من به أمير بنويسم وتو هم به يزيد يا عبيداللَّه . شايد خدا خيرى پيش آرد كه من به كار شما گرفتار نشوم . »
حضرت پذيرفت واز راه عذيب وقادسيه به سمت چپ پيش رفت وحر ويارانش به همراه آنها مىرفتند .
عقبةبن ابىالعيزار گويد : حسين در ذىحسم ايستاد وحمد خدا وثناى أو گفت وفرمود : « اما بعد ، به درستى كه پيشامدى كرده كه مىبينيد . دنيا ديگرگون شده وناشناسى نموده وخيرش رفته وپا در كفش مىگذرد ، از آن نمانده جز ريزش كاسهاى وزندگى ناچيزى چون چراگاه مرگ بار نمىبينيد ، حق را كه به آن عمل نشود وباطل را كه از آن جلوگيرى نگردد ، مؤمن به حق بايد لقاى حق را خواهد ؛ زيرا من مرگ را تنها خوشبختى مىدانم وزندگى با ستمكاران جز دلتنگى نيست . »
راوي گويد : زهير بن قين بجلى برخاست وگفت : « به من سخن گوييد يا به من اجازهء سخن مىدهيد ؟ »
گفتند : « تو بگو . »
حمد وثنا بر خدا كرد ودر پاسخ امام گفت : « يا بن رسول اللَّه ! خدايت رهنما باشد ، ما گفتار شما را شنيديم ، به خدا اگر دنيا هميشه بود وما در آن جاويدان بوديم وتنها براي يارى وهمراهى تو از آن برون مىرفتيم ، بيرون رفتن با تو را بر أقامت در آن اختيار مىكرديم . »
گويد : حسين در حقش دعا كرد وآفرين گفت .
حر نزديك آن حضرت آمد وهمراه أو مىرفت ومىگفت : « يا حسين ! من تو را دربارهء خودت به ياد خدا مىآورم ومعتقدم كه اگر نبرد كنى ، كشته شوى . »
حسين فرمود : « مرا به مرگ مىترسانى ؟ آخر مشكل شما برايم اين است كه مرا مىكشيد . من هم همان را گويم كه اخوالاوس در جواب پسر عمش گفت - أو مىخواست رسول خدا را يارى دهد وپسر عمش به أو گفت : كجا مىروى كه كشته مىشوى ؟ در جوابش گفت :من مىروم وز مرگ ننگى نبود * آن را كه به دل نيت خير است وجهاد
همدرد نكويان شود وجان بدهد * از بدمنش ومجرم وبي دين آزاد
بي عيب بمانم وبميرم بي غم * خوارى كه بمانى وبود دشمن شاد »چون حر چنين جواب شنيد ، از آن حضرت دور شد وبا أصحاب خود از يك سو مىرفت وحسين هم با أصحاب خود از يك سوى ديگر . ( ط مل )
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 82 - 84