هامش
- دستور داد اذان گويد . ( د ) چون اقامهء نماز آمد ، حسين عليه السلام با يك پيراهن وردا ونعلين بيرون آمد وخدا را حمد وثنا گفت وفرمود : « اى مردم ! من نزد شما نيامدم تا پيكها ونامههاى شما آمد كه ما امام نداريم ونزد ما بيا شايد خدا بهوسيلهء تو ما را به هدايت حق متحد كند . اگر بر سر قول خود هستيد ، من آمدم . به وجه اطمينان بخشي عهد وپيمان خود را به من بدهيد واگر نمىكنيد وآمدن مرا خوش نداريد ، برگردم به همان جا كه از آن آمدم . »
در جوابش سخنى نگفتند . به مؤذن فرمود تا اقامه گفت وبه حر فرمود : « مىخواهى با همراهان خود نماز بخوانى ؟ »
گفت : « نه ، شما نماز را بخوانيد وما هم به شما اقتدا مىكنيم . »
حسين نماز خواند وبه چادر خود رفت واصحابش نزد أو رفتند وحر به جاى خود برگشت ، زير چادرى كه براي أو زده بودند وجمعى از يارانش نزد أو رفتند وديگران سر صف برگشتند وهر كدام مهار أسب خود را گرفته ودر سايهء آن نشستند .
هنگام عصر حسين به أصحاب خود دستور كوچ داد وآماده شدند ودستور داد اذان عصر گفتند ونماز را اقامه كردند . حسين پيش ايستاد ونماز عصر را خواند وهمه به أو اقتدا كردند وسلام گفت وبه آنها رو كرد وحمد وثناى خدا نمود وسپس فرمود :
« اما بعد ، اى مردم ! اگر شما تقوى از خدا داشته باشيد وحق را به اهلش واگذاريد ، خدا را پسنديدهتر است وما خاندان محمديم وبه ولايت بر شما شايستهتريم از آنها كه به ناحق دعوى آن كنند وبه جور وعدوان ميان شما عمل كنند واگر جز ناخوشى از ما وناداني به حق ما را نخواهيد واكنون برخلاف نامهها وفرستادگانى كه نزد من فرستاديد نظر داريد ، من برمىگردم . »
حر گفت : « به خدا من از اين نامهها وفرستادههايى كه مىفرماييد خبري ندارم . »
حسين به يكى از يارانش فرمود : « اى عقبة بن سمعان ! آن دو خرجين كه نامههاى آنان در آن است بياور . »
دو خرجين پر از نامه آورد وپيش أو پراكند . حر گفت : « ما از آن كساني كه نامه نوشتهاند ، نيستيم ودستور داريم كه چون به تو برخورديم ، از تو دست برنداريم تا تو را در كوفه نزد عبيداللَّه بريم . »
حسين فرمود : « مرگ بر تو از اين كار نزديكتر است . »
سپس به اصحابش گفت : « برخيزيد وسوار شويد . »
سوار شدند وصبر كردند تا آنها سوار شدند ، وبه اصحابش گفت : « برگرديد . »
چون خواستند برگردند ، حر مانع شد ، حسين به حر گفت : « مادرت به عزايت بگريد ، چه مىخواهى ؟ »
حر گفت : « اگر ديگرى از عرب چنين مىگفت ومانند تو گرفتار بود ، از جوابش نمىگذشتم هر كه بود ، ولى من نمىتوانم جز به نيكى نام مادر تو را ببرم . »
حسين فرمود : « پس چه مىخواهى ؟ »