هامش
- آن جناب فرمود كه : « من أطاعت تو نمىكنم . »
حر گفت : « من نيز دست از تو برنمىدارم . »
واينگونه سخنان در ميان ايشان به طول انجاميد . حر گفت : « مأمور نشدهام كه با تو جنگ كنم . اكنون كه به آمدن كوفه راضى نمى شوى ، به راه ديگر به غير راه مدينه برو تا من حقيقت حال را به پسر زياد بنويسم . شايد صورتي رو دهد كه من به محاربهء چون تو بزرگوارى مبتلا نشوم . »
آن جناب به ضرورت از راه قادسيه ميل به دست چپ كرد وروانه شد وآن لشگر شقاوت اثر نيز همراه شدند وحر به نزديك آن امام أحرار آمد وگفت : « يا حسين ! تو را سوگند مىدهم كه با اين گروه مقاتله ننمايى كه كشته خواهى شد . »
حضرت فرمود : « مرا از مرگ مىترسانى ، كشته شدن در راه دين وشهيد شدن در خشنودى خداوند آسمان وزمين ، منتهاى آرزوى ماست ومن به امر خدا با اين منافقان مقاتله مىكنم واز كشته شدن پروا ندارم . »
چون حر دانست كه سخن أو فايده ندارد وآن جناب در مخالفت ومخاصمت ايشان مصمم است ، به لشگر خود ملحق گرديد . با آن جناب همراه بودند تا آن كه حضرت در قصر بنىمقاتل نزول فرمود . 1
1 . ارشاد شيخ مفيد ، 2 / 75 .
مجلسي ، جلاء العيون ، / 636 - 638
پس حر در وقت نماز ظهر به آن حضرت رسيد . آن جناب ، فرزند بزرگوار خود را فرمود اذان وأقامت براي نماز گفت وحضرت پيش ايستاد وبا هر دو گروه نماز كرد .
چون سلام نماز گفت ، حر در برابر آن حضرت آمد وگفت : « السلام عليك يا بن رسول اللَّه ورحمة اللَّه وبركاته ! »
حضرت جواب سلام أو گفت وپرسيد كه : « تو كيستى اى بندهء خدا ؟ »
حر گفت : « منم حربن يزيد . »
حضرت فرمود : « به جنگ ما آمده يا به يارى ما ؟ »
حر گفت : « به خدا سوگند اى فرزند رسول خدا ! مرا به جنگ تو فرستادهاند ومن پناه مىبرم به خدا از آن كه محشور شوم از قبر خود وموى پيشانى مرا برپاى من بسته باشند ودستم را در گردنم غل كرده باشند ومرا به رو در جهنم اندازند . يا بن رسول اللَّه ! به كجا مىروى ؟ برگرد به سوى حرم جد خود كه كشته مىشوى . »
حضرت فرمود : « از كشته شدن پروايى ندارم وشهادت كه سرمايهء سعادت ابدى است ، منتهاى آمال دوستان خداست . »
مجلسي ، جلاء العيون ، / 638 - 639
اين وقت نماز پيشين را هنگام فراز آمد . حسين عليه السلام حجاجبن مسروق را فرمود تا اذان بگفت وچون نوبت به اقامه رسيد ، آن حضرت ازار ورداى 1 خويش را دربر كرد ونعلين بپوشيد واز بهر نماز بيرون خراميد ونخست خداى را ثنا گفت وسپاس گذاشت .