تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 827

مساهمون:

ص٨٢٧
هامش
- أقامت شد ، سيدشهدا با ازار ونعلين وردا از خيمه بيرون آمد ودر ميان دو لشگر ايستاد ، حمد وثناى حق تعالى به جا آورد وفرمود : « ايهاالناس ! من نيامدم به سوى شما مگر بعد از آن كه نامه‌هاى متواتر ومتوالى وپيك‌هاى شما پياپى به من رسيده ونوشته بوديد كه البتة بيا به سوى ما كه امامي وپيشوايى نداريم . شايد خدا ما را وشما را بر حق وهدايت مجتمع گرداند . اگر بر سر عهد وگفتار خود هستيد ، پيمان خود را تازه كنيد وخاطر مرا مطمئن گردانيد واگر از گفتار خود برگشته‌ايد وپيمان‌ها را شكسته‌ايد وآمدن مرا كارهيد ، من به جاى خود برمىگردم . » آن غداران زبان در كأم خاموشى كشيدند وجوابي نگفتند . حضرت ، مؤذن را فرمود كه أقامت نماز گفت وبا حر گفت : « اگر خواهى با لشگر خود نماز كن . » حر گفت : « من نيز در عقب شما نماز مىكنم . » حضرت امام حسين عليه السلام پيش ايستاد وهر دو لشگر در عقب آن حضرت نماز كردند . بعد از نماز ، هر دو لشگر به جاى خود برگشتند . چون وقت نماز عصر شد ، باز حضرت پيش ايستاد وبا هر دو لشگر نماز كرد وبعد از نماز روى مبارك به جانب ايشان گردانيد وخطبه‌اى ادا فرمود وگفت : « أيها الناس ! اگر از خدا بترسيد وحق أهل حق را بشناسيد ، موجب خشنودى حق تعالى از شما مىگردد وما كه أهل بيت رسالت وبه علم وكمال وعصمت وجلالت موصوفيم ، سزاوارتريم به خلافت وامامت از اين گروه كه به ناحق دعوى رياست مىكنند ودر ميان شما به جور وعدوان سلوك مىنمايند واگر در جهالت وضلالت راسخيد ورأى شما از آن‌چه به من نوشته‌ايد برگشته است ، برمىگردم . » حر در جواب گفت : « به خدا سوگند كه من از اين‌نامه‌ها ورسولان كه مىفرمايى به هيچ وجه خبري ندارم . » حضرت ، عقبة بن سمعان را فرمود : « خرجينى كه نامه‌ها در آن‌جاست حاضر ساز . » چون خرجين را آورد ، مملو بود از نامه‌هاى كوفيان بىوفا . حر گفت : « من اطلاعى ندارم بر اين نامه‌ها واز جانب ابن‌زياد مأمور شده‌ام كه چون تو را ملاقاة نمايم ، از تو جدا نشوم تا تو را به نزد ابن‌زياد برم . » حضرت فرمود : « تا زنده‌ام به اين مذلت راضى نخواهم شد . » پس أصحاب خود را حكم فرمود سوار شوند . چون هودج‌هاى حرم محترم را بر شتران بستند ، حضرت پا در ركاب سعادت درآورد وسوار شدند . چون خواستند كه برگردند ، لشگر مخالف بر سر راه آمده ومانع شدند . حضرت با حر خطاب كرد كه : « مادرت به عزاى تو بنشيند از ما چه مىخواهى ؟ » حر گفت : « اگر ديگرى نام مادرم را مىبرد ، البتة متعرّض مادر أو مىشدم . اما در حق مادر تو به غير از تكريم وتعظيم سخنى بر زبان نمىتوانم آورد . » حضرت فرمود : « مطلب تو چيست ؟ » حر گفت : « مىخواهم تو را به نزد پسر زياد برم . »
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 827 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية