تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 809

مساهمون:

ص٨٠٩
هامش
- ما را خوش نداريد ومىخواهيد دربارهء حق ما نادان بمانيد وانديشهء شما اكنون جز آن است كه در نامه‌ها به من نوشتيد وفرستادگان شما به من گفتند ، هم‌اكنون از نزد شما بازمىگردم . » حر گفت : « من به خدا قسم نمىدانم اين فرستادگان واين نامه‌ها كه مىگويى چيست . » حسين عليه السلام به برخى از يارانش كه نام أو عقبة بن سمعان بود ، فرمود : « اى عقبة بن سمعان ! آن دو خرجين ودو كيسهء بزرگى كه نامه هاى ايشان در آن است ، بيرون بيار . » پس آن مرد دو خرجين پر از نامه وكاغذ بيرون آورد وجلوى آن حضرت ريخت . حر گفت : « ما از آن كسان نيستيم كه اين نامه‌ها را به تو نوشته‌اند وما تنها دستور داريم كه چون تو را ديدار كرديم ، از تو جدا نشويم تا تو را در كوفه بر عبيداللَّه درآوريم . » حسين عليه السلام فرمود : مرگ براي تو نزديك‌تر از اين آرزو است . » سپس رو به أصحاب خود كرده وفرمود : « سوار شويد . » همراهان آن حضرت سوار شده ودرنگ كردند تا زنان نيز سوار شده . آن گاه فرمود : « به راه مدينه بازگرديد . » همين كه رفتند بازگردند ، آن لشگر از بازگشت آنان جلوگيرى كردند . حسين عليه السلام به حر فرمود : « مادر به عزايت بنشيند ، از ما چه مىخواهى ؟ » حر گفت : « اگر كسى از عرب جز تو در چنين حالي كه تو در آن هستى اين سخن را به من مىگفت ، من نيز هر كه بود نام مادرش را به عزا گرفتن مىبردم . ولى به خدا من نمىتوانم نام مادر تو را جز به بهترين راهى كه توانايى بر آن دارم ، ببرم . » حسين عليه السلام فرمود : « پس چه مىخواهى ؟ » گفت : « مىخواهم شما را به نزد أمير ( يعنى عبيداللَّه ) ببرم . » فرمود : « به خدا من همراه تو نخواهم آمد . » حر گفت : « من نيز به خدا دست از تو باز ندارم . » سه بار اين سخنان ميان آن حضرت وحر رد وبدل شد وچون سخن ميانشان بسيار شد ، حر گفت : « من دستور جنگ كردن با شما ندارم . جز اين نيست كه دستور دارم از تو جدا نشوم تا شما را به كوفه ببرم . اكنون كه از آمدن به كوفه خوددارى مىكنى ، پس راهى در پيش گير كه نه به كوفه برود ونه به مدينه وميانهء گفتار من وگفتار شما انصاف برقرار گردد تا من در اين باب نامه‌اى به أمير يعنى عبيداللَّه بنويسم . شايد خدا كارى پيش آرد كه سلامت دين من در آن باشد وآلودهء به چيزى در كار تو نشوم . از اين‌جا روانه شو . » پس حضرت از سمت چپ راه قادسيه كه به كوفه مىرفت وراه عذيب كه به مدينه مىرفت ، به راه افتاد وحر نيز با همراهانش با آن حضرت مىرفتند . حر همچنان به آن جناب مىگفت : « اى حسين ! من