هامش
- جماعتى گفتند : « ما همه گوش أسب ونيش نيزه نگريم . »
حسين عليه السلام فرمود : « سوگند به خداى جز اين نيست . » ثمّ قال : « ما لنا ملجأ نلجأ إليه ونجعله في ظهورنا ونستقبل القوم بوجه واحد . » آنگاه فرمود : « ما معقلى وپناهى نداريم كه آن را پشتوان خود سازيم واز طريق واحد پذيره 1 جنگ دشمن شويم ؟ » أصحاب گفتند : « چنين است . لكن اينك ذو حسم 2 است كه از جانب يسار با ما نزديك است . » پس حسين عليه السلام عنان 3 به جانب دست چپ فرو گذاشت وأصحاب در ركاب أو سرعت كردند واز آنسوى مقدمة الجيش 4 سپاه دشمن فرا مىرسيد . چنان مىنمود كه سنانهاى نيزهء ايشان گزايندهتر از زنبوران سرخ وشادروان 5 رايات ايشان ، پرندهتر از غراب 6 سياه است وحسين عليه السلام از شاهراه به يك سوى همى رفت وسرعت نمود واز آن جماعت سبقت گرفت . چون به ذو حسم رسيد ، بفرمود خيمهها برافراختند وكار جنگ را بساختند واز قفاي ايشان حربن يزيد رياحى كه قايد 7 بنىتميم بود ، با هزار سوار در رسيد . سواران أو چنان با آهن وفولاد شاكىالسلاح بودند كه جز ديدهء ايشان ديدار نبود .
آب دادن أصحاب حسين عليه السلام به لشگر حر
بالجملة ، حر بيامد ودر برابر حسين عليه السلام لشكرگاه ساخت وأصحاب آن حضرت نيز حامل سيف وسنان بودند . چون روز به نيمه رسيد ، از حرارت خورشيد زمين كورهء حداد 8 گشت ودر لشگر حر ، آب ناياب بود . أسب ومرد عطشان گشتند . حسين عليه السلام خادمان خويش را فرمود تا سپاه حر را سيراب ساختند واقداح 9 وأواني ايشان را پر آب نمودند . آنگاه نوبت به سقايت فرس وجمل 10 رسيد . اسبها را نيز كرة بعد كرة آب دادند تا نيك سيراب گشتند علي بن الطعان المحاربي گويد : من با سپاه حر بودم واز قفاي همگان رسيدم . چون حسين عليه السلام مرا ديدار كرد وتشنگى مرا وأسب مرا بدانست ، فرمود تا شتر راويه 11 را بخوابانيدند ومرا آب دادند . آنگاه مرا فرمان كرد كه عطف 12 راويه مىكن تا نيكتر آب سيلان گيرد . من بر امتثال اين امر دانا نبودم . آن حضرت خود برخاست وبه دست مبارك اين خدمت كرد تا من سيراب شدم وأسب خود را سيراب كردم .
1 . پذيره : پيشواز ، استقبال .
2 . در مصدر : ذو خشب ، به فتح حاء : نام موضعي است در نزديكى كربلا .
3 . عنان : دهنه ، افسار .
4 . مقدمة الجيش : دسته اى كه پيشاپيش لشگر مىروند تا مكاني با آب وعلف براي نزول لشگر معين كنند .
5 . شادروان ، به ضم دال وسكون راء : پردهء بزرگ .
6 . غراب : كلاغ .
7 . قايد : پيشوا .