هامش
- گويد : چون خواهرانش اين سخن اورا شنيدند ، شيون وگريه سر دادند ودخترانش هم گريستند ونالهء آنها بلند شد . برادرش عباس بن علي را نزد آنها فرستاد با پسرش على وگفت : « آنها را خاموش كنيد . به جانم گريهء بسيارى دارند . »
چون خاموش شدند ( د ) ، خدا را سپاس گفت وستايش كرد وبدانچه شايستهء اوست ، نام برد وبر پيغمبر وفرشتگان وپيمبران صلوات فرستاد . سخنورى پيش از أو وبعد از أو چنان شيوا سخن نگفته . سپس فرمود :
خطبهء حسين در روز عاشورا :
« اما بعد ، بنگريد من از چه خاندانم وبه خود آييد وخويش را سرزنش كنيد وبنگريد براي شما كشتن من رواست وحرمت من براي شما زيرپا شدني است ؟ من پسر پيغمبر شما نيستم ؟ پسر وصى وعموزاده اش نيستم ؛ آن كه سر مؤمنان است ومصدق رسول خداست ، در آنچه از پروردگارش آورد ؟ حمزهء سيدالشهدا عموى پدرم نيست ؟ جعفر كه در بهشت با دو بال پرواز كند ، عمويم نيست ؟ به شما نرسيده كه رسول خدا صلى الله عليه وآله دربارهء من وبرادرم فرمود : سيد جوانان أهل بهشتند ؟ اگر گفتار مرا كه درست است واز وقتي دانستم خدا دروغ گو را دشمن دارد ، دروغ نگفتم ، باور داريد بسيار خوب واگر باور نداريد ، كساني از أصحاب پيغمبر هنوز زنده اند ، برويد از آنها بپرسيد تا به شما خبر دهند . از جابر بن عبداللَّه انصارى ، أبو سعيد خدري ، سهل بن سعد انصارى ، زيد بن ارقمو انس بن مالك بپرسيد كه به شما خبر دهند اين گفتار را دربارهء من وبرادرم از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدهاند . اين از ريختن خونم جلوگير شما نيست ؟ »
شمر گفت : « من خدا را زبانى پرستم وندانم تو چه مىگويى . »
حبيب بن مظاهر به أو گفت : « تو خدا را به هفتاد زبان مىپرستى وگواهم كه راست مىگويى وندانى كه أو چه گويد . خدا دلت را سياه كرده . »
حسين فرمود : « اگر شما در اين ترديد داريد وشك داريد كه من زادهء دختر پيغمبر شمايم ودر مشرق ومغرب جز من زادهء دختر پيغمبر نيست ، نه ميان شما ونه ديگران . واي بر شما ! مرا به خون كسى كه از شما كشته أم گرفته أيد ، مالي از شما خوردم ، زخمى به شما زدم وقصاص آن را خواهيد ؟ »
در جوابش خاموش ماندند . فرياد زد : « اى شبث بن ربعي ، اى حجار بن أبجر ، اى قيس بن أشعث واى يزيد بن حارث ! به من ننوشتيد كه ميوهها رسيده وباغ ها سبز شده وبه سوى لشگرى كه براي تو آماده است مىآيى ، بيا . »
گفتند : « ما ننوشتيم . »
فرمود : « سبحان اللَّه ! آرى به خدا نوشتيد . »
سپس فرمود : « اى مردم ! اكنون كه مرا نخواهيد ، بگذاريد به مأمن خود در هر جاى زمين باشد برگردم . »
قيس بن أشعث گفت : « نمىدانم چه مىگويى ، تسليم بنى عم خود شو ، أو به دلخواه تو رفتار مىكند . »