هامش
- وبا كسان سوار شد واز پس نماز پسينگاه سوى آنها حمله برد . حسين بر درِ خيمه نشسته بود وبه شمشير خويش تكيه داشت ودرحال چرت سرش پايين افتاده بود . زينب ، خواهرش سر وصدا را شنيد وبه برادر خود نزديك شد وگفت : « برادر ! صداها را كه نزديك مىشود ، نمىشنوى ؟ »
گويد : حسين سر برداشت وگفت : « پيمبر خدا را بهخواب ديدم كه به من گفت : امشب پيش ما مىآيى . »
گويد : خواهر حسين به صورت خويش زد وگفت : « واي بر من . »
گفت : « واي از تو دور ، خواهركم آرام باش . رحمانت رحمت كند . »
گويد : عباس بن علي گفت : « برادر ! قوم آمدند . »
حسين گفت : « عباس برادرم ، جانم فدايت . برنشين وپيش آنها برو وبگو چه كار داريد ومقصودتان چيست ؟ وبپرس براي چه آمدهاند ؟ »
گويد : عباس پيش آنها رفت وبا حدود بيست سوار واز جمله زهير بن قين وحبيب بن مظاهر مقابلشان رسيد وگفت : « چه انديشيدهايد وچه مىخواهيد ؟ »
گفتند : « دستور أمير آمده است كه به شما بگوييم ، يا به حكم أمير تسليم شويد ويا با شما جنگ مىكنيم . »
گفت : « شتاب مكنيد تا پيش ابوعبداللَّه بازگردم وآنچه را گفتيد ، با وى بگويم . »
گويد : توقف كردند وگفتند : « أو را ببين واين با وى بگوى آن گاه با گفتهء وى پيش ما بيا . »
گويد : عبّاس بازگشت وبتاخت پيش حسين رفت وخبر را با وى بگفت . ياران وى با قوم به سخن ايستادند . حبيببن مظاهر به زهير بن قين گفت : « اگر خواهى با اين قوم سخنكن واگر خواهى ، من سخن كنم . »
زهير گفت : « تو اين را آغاز كردى ، تو با آنها سخن كن . »
گويد : حبيببن مظاهر با آنها گفت : « به خدا قومي كه فردا به پيشگاه خدا روند وفرزند پيمبر اورا عليه السلام با كسان وخاندان وى ( ص ) وبندگان سحرخيز وذكرگوى اين شهر را كشته باشند ، به نزد خداى ، قوم بدى باشند . »
عزره بن قيس گفت : « تو هرچه بتوانى ( نَفْس ) خودت را مىستايى . »
زهير گفت : « اى عزره ! خدا أو را پاك كرده وهدايت بخشيده است ! اى عزره ! از خدا بترس كه من نيكخواه توأم . تو را به خدا ، از جمله كساني مباش كه گمراهان را براي كشتن نفوس پاك كمك مىكنند . »
گفت : « اى زهير ! تو به نزد ما از شيعيان مردم اين خاندان نبودى ، بلكه دوستدار عثمان بودى . »
گفت : « اينجا بودنم را دليل اين نمىگيرى كه از آنها هستم . به خدا هرگز به وى نامهاى ننوشتم وهرگز كسى را سوى أو نفرستادم وهرگز وعده يارى خويش را به أو ندادم ؛ ولى راه ، من وأو را به هم رسانيد وچون أو را بديدم ، پيمبر خدا را با قرابت وى با پيمبر به ياد آوردم وبدانستم كه سوى دشمن خويش ودستهء شما روان است وچنين ديدم كه ياريش كنم وجزو دستهء أو باشم وبراي حفظ حق خدا وحق پيمبر كه شما به تباهى دادهايد مدافع وى باشم . »