قال : وإذا المنادي ينادي من عسكر عمر « 1 » : يا جند اللَّه اركبوا « 2 » ! قال : فركب النّاس وساروا نحو معسكر « 3 » الحسين ، والحسين في وقته ذلك جالس قد خفق رأسه على ركبتيه ، وسمعت أخته زينب « 4 » ( رضي اللَّه عنها ) « 4 » الصّيحة والضّجّة ، فدنت من أخيها وحرّكته ، فقالت « 5 » : يا أخي ! ألا تسمع الأصوات قد اقتربت منّا ؟ قال : فرفع الحسين رأسه وقال : يا أختاه !
هامش
- گويد : عباس بن علي بتاخت بيامد وبه آنها رسيد وگفت : « اى حاضران ! ابوعبداللَّه از شما مىخواهد كه امشب برويد تا در اين كار بنگريم كه ميان شما وأو در اين باب سخن نرفته بود وچون صبح شود ، همديگر را ببينيم . انشاءاللَّه ، يا رضايت آوردهايم وكارى را كه مىخواهيد وتحميل مىكنيد ، انجام مىدهيم ، واگر نخواستيم آن را رد مىكنيم . »
گويد : حسين مىخواست آن شب آنها را پس برد تا دستور خويش را بگويد وبا كسانش وصيت كند .
وچون عباس بن علي اين پيام را آورد ، عمر بن سعد گفت : « اى شمر ! رأى تو چيست ؟ »
گفت : « رأى تو چيست ؟ سالار تويى ، ورأى رأى تو است . »
گفت : « مىخواهم نباشم . »
گويد : آن گاه رو به كسان كرد وگفت : « چه رأى داريد ؟ »
عمرو بن حجاج زبيدى گفت : « سبحان اللَّه ! به خدا اگر از ديلمان بودند واين را از تو مىخواستند ، مىبايد بپذيرى . »
قيس بن أشعث گفت : « آنچه را خواستهاند ، بپذير . به دينم قسم كه صبحگاه با تو جنگ مىكنند . »
گفت : « به خدا اگر مىدانستم چنين مىكنند ، امشب را مهلتشان نمىدادم . »
گويد : وچنان بود كه وقتي عباس بن علي با پيشنهادى كه عمر بن سعد كرده بود ، پيش حسين آمد ، به أو گفت : « پيش آنها بازگرد واگر توانستى تا صبحدم عقب بينداز وامشب از ما بازشان دار . شايد امشب براي پروردگارمان نماز ودعا كنيم واستغفار بخواهيم . خدا مىداند كه من نماز كردن وقرآن خواندن ودعاى بسيار واستغفار را دوست مىداشتهام . »
علي بن حسين گويد : « فرستاده اى از جانب عمر بن سعد پيش ما آمد وجايى ايستاد كه صدا رس بود وگفت : « تا فردا مهلتتان داديم . اگر تسليم شديد ، شما را پيش اميرمان عبيداللَّه بن زياد مىفرستيم واگر نپذيرفتيد ، ول كن شما نيستيم . »
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 3011 - 3014
( 1 ) - في النّسخ : عمرو .
( 2 ) - في النّسخ : اركبي ، وفي الطّبريّ 6 / 237 : يا خيل اللَّه اركبي .
( 3 ) - في د : عسكر .
( 4 - 4 ) ليس في د .
( 5 ) - في د : وقالت .