وذلك لمّا رواه هشام ابن الكلبيّ وأبو مخنف عن الصّقعب بن زهير ، عن أبي عثمان النّهدي ، قال : بعث الحسين مع مولى له يقال له سلمان كتاباً إلى أشراف أهل البصرة ، فيه : أمّا بعد ، فإنّ اللَّه اصطفى محمّداً على خلقه وأكرمه بنبوّته ، واختاره لرسالته ، ثمّ قبضه إليه ، وقد نصح لعباده وبلغ ما أرسل به ، وكنّا أهله وأولياءه وورثته وأحقّ النّاس به
هامش
- آنگاه قبيلهء عامر بن تميم به سخن درآمدند وگفتند : « اى أبا خالد ! ما برادران توايم وجانشينان تو ، در موردى كه تو خشمناك گردى ، ما رضايت ندهيم واز محلى كه تو كوچ كنى ما آنجا را وطن نگيريم . اختيار ما به دست توست . ما را بخوان كه أجابت خواهيم كرد ودستور بده كه فرمان بريم . هر وقت تصميم بگيرى ما در اختيار تو هستيم . »
يزيد بن مسعود گفت : « به خدا قسم اى بنىسعد ، اگر با من مخالفت كنيد ، خداوند هرگز شمشير را از ميان شما نخواهد برداشت وهميشه شمشيرهاى شما در ريختن خون يكديگر ، به كار خواهد رفت . »
سپس نامهاى به حسين عليه السلام نوشت :
« به نام خداوند بخشاينده مهربان . اما بعد ، دستخطت به من رسيد ، وآنچه را كه از من خواسته بودى دانستم . دعوتم فرمودهاى كه حظ خود را از فرمانبرى تو بهدست آورم وبه نصيبي كه از يارى تو دارم نائل آيم . وراستى كه خداوند ، هيچ وقت روى زمين را از كسى كه كار خيرى انجام دهد ويا رهبر راه رستگارى باشد ، خالى نمىگذارد . وامروز حجت الهى بر خلقش وامانت أو در زمينش شماييد . شما از فرع ، همان درخت زيتون احديت هستيد كه ذات مقدسش ريشهء آن است وشما شاخههاى آن . تشريف بياور كه طاير اقبال بر سرت بال گشوده است ؛ زيرا گردنهاى بنىتميم ، براي امتثال أمرت ذليل ، وباقيماندهء آنان در پيروى از فرمان تو سرسختتراند از شترى كه سه روز چريده وبا شكم پر بر سر چشمهء آب فرود آيد . قبيلهء سعد را نيز سر به فرمان تو كرده أم وننگ مخالفت را از دامنشان با آب بارانى شستهام كه از ابر سفيد فرو ريزد ؛ ابرى كه از درخشش برق سفيد نمايد . »
حسين عليه السلام وقتي نامه را خواند ، فرمود : « تو را چه مىشود ؟ خداوند در روز ترس ، آسوده خاطرت فرمايد وعزتت را روزافزون كند ودر روز قيامت كه تشنگى به نهايت رسد ، سيرابت فرمايد . »
ولى همين كه شخص نامبرده ( يزيد بن مسعود ) آمادهء بيرون شدن به سوى حسين گشت ، پيش از حركت خبر رسيد كه حسين عليه السلام كشته شد . وى از از دست رفتن اين سعادت بسيار متأثر وناراحت گرديد .
واما منذربن جارود كه يكى از حضار مجلس بود ، نامهء حسين عليه السلام را با نامهرسان ( أبو رزين سليمان ) به نزد عبيداللَّه بن زياد ( كه فرماندار بصره بود ) آورد ؛ زيرا منذر ترسيد مبادا كاغذ ، توطئهاى از طرف عبيداللَّه ابنزياد باشد واز طرفي بحريه دختر منذر ، همسر عبيداللَّه بود . عبيداللَّهبن زياد ، نامهرسان حضرت را دستگير نمود وبه دارش آويخت . سپس بر منبر شد وخطبهاى خواند ومردم بصره را از مخالفت وتحريك افراد ماجراجو وپست ، ترساند وآن شب را در بصره بود . چون صبح شد ، برادرش عثمان بن زياد را نايب خويش نموده وخود به طرف كاخ كوفه حركت كرد .
فهرى ، ترجمهء لهوف ، / 38 - 45