تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1233

مساهمون:

ص١٢٣٣
وقاتل أصحاب الحسين عليه السلام القوم أشدّ قتال حتّى انتصف النّهار . فلمّا رأى الحصين بن نمير - وكان على الرّماة - صبر أصحاب الحسين عليه السلام ، تقدّم إلى
هامش
- گويد : وچون عمر بن سعد چنين ديد ، كساني را فرستاد كه خيمه‌ها را از پاى درآرند كه آن‌ها را در ميان گيرند . ياران حسين سه وچهار ميان خيمه‌ها مىرفتند وبه هر كه خيمه را از پاى درمىآورد وغارت مىكرد ، حمله مىبردند ومىكشتند واز نزديك تير مىزدند واز پاى مىانداختند . در اين وقت ، عمر بن سعد گفت خيمه‌ها را آتش بزنند ووارد آن شوند واز پاى بيندازند . گويد : آتش بياوردند وسوزانيدن آغاز كردند . حسين گفت : « بگذاريد بسوزانند كه چون آتش در آن افتاد ، نمىتوانند از آن‌جا به شما دست يابند . » وچنين شد ونمىتوانستند جز از يك سوى با آن‌ها جنگ كنند . گويد : زن آن كلبى برون شد وبه طرف شوهر خويش رفت وبر سر وى بنشست وخاك از آن پاك مىكرد ومىگفت : « بهشت تو را خوش باد ! » گويد : شمربن ذىالجوشن ، به غلامي رستم نام گفت : « سرش را با چماق بزن . » رستم سر أو را بزد وبشكست ودر جا بمرد . گويد : شمربن ذىالجوشن حمله برد ونيزه در خيمهء حسين فرو برد وبانگ زد : « آتش بياريد تا اين خيمه را بر سر ساكنانش آتش بزنم . » گويد : زنان فرياد زدند واز خيمه برون شدند . گويد : حسين بدو بانگ زد : « اى پسر ذىالجوشن ! تو آتش مىخواهى كه خانهء مرا بر سر كسانم آتش بزنى ، خدا تو را به آتش بسوزاند . » حميد بن مسلم گويد : به شمربن‌ذىالجوشن گفتم : « سبحان اللَّه ! اين كار شايستهء تو نيست . مىخواهى دو چيز را بر خويشتن بار كنى ومانند خداى عذاب كنى وفرزندان وزنان را بكشى . به خدا همان كشتن مردان ، أمير تو را خشنود مىكند . » گويد : گفت : « تو كيستى ؟ » گفتم : « به خدا نمىگويمت كيستم . » گويد : به خدا بيم داشتم كه اگر بشناسدم ، به نزد حكومت زيانم زند . گويد : يكى كه شمر نسبت به وى مطيع‌تر از من بود ؛ يعنىشبث‌بن ربعي ، بيامد وگفت : « سخنى بدتر از سخن تو نشنيده‌ام ورفتارى زشت‌تر از رفتار تو نديده‌ام . ترسانندهء زنان شده‌اى ؟ » گويد : شهادت مىدهم كه شرمنده شد ومىخواست بازگردد كه زهيربن قين با گروهى از ياران خويش كه ده كس بودند ، حمله برد وبه شمر ويارانش تاخت وآن‌ها را از خيمه‌ها عقب راند كه از آن‌جا دور شدند . ابوعزرهء ضبابى را كه از ياران شمر بود ، از پاى درآوردند وخونش بريختند . پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 5 / 3040 - 3041