هامش
- در خبر است 1 گاهى كه حسين عليه السلام از مكة طريق عراق پيش داشت . جماعتى از قوم فزاره وقبيلهء بجيله كه آهنگ عراق داشتند ، به اتفاق آن حضرت از مكة بيرون شدند وزهيربن القين البجلي رئيس آن جماعت بود . لكن ايشان از بيم بنىاميه مكروه مىداشتند كه به اتفاق حسين عليه السلام كوچ مىدهند . لاجرم چون به منزل مىرسيدند ، از آنجا كه خيمههاى حسين عليه السلام افراخته مىگشت ، به يك سوى مىشدند وجداگانه منزل مىپرداختند . در اين منزل هنگامى كه ناهار مىشكستند 2 ودست در خورش وخوردنى مىداشتند ، از جانب حسين عليه السلام رسولي درآمد وگفت : « اى زهيربن القين ! ابوعبداللَّه تو را مىطلبد . »
آن جماعت از مخالفت بنىاميه سخت هراسان بودند واز اين سوى بىفرمانى حسين را آسان نمىشمردند . لاجرم آسيمه سر لقمهها از دست فرو گذاشتند وبىهشانه بنشستند « كأنّما على رؤوسهم الطّير » 3 در اين وقت دلهم دختر عمرو كه ضجيع زهير بن القين بود ، گفت : « سبحان اللَّه ! پسر رسول خدا كس به سوى تو مىفرستد وتو را طلب مىفرمايد وتو أو را أجابت نمىكنى ؟ برخيز وبشتاب وبشنو تا چه گويد وباز شو . »
زهير برخاست وبشتافت تا چه گفت وچه شنيد . زماني دير برنيامد كه خندان وشادان مراجعت كرد . تو گفتى كه از چهرگانش خورشيد برمىتابد . چون برسيد ، فرمان كرد تا خيمهء أو را بركندند وأثقال أو را بر هم نهادند وبه لشكرگاه حسين عليه السلام حمل دادند وزوجهء خود دلهم را طلاق گفت وفرمود : « با أهل خويش پيوسته شو . دوست ندارم كه زحمت سبى وأسر 4 بيني ومن عزيمت درست كردهام كه در ملازمت حسين كوچ دهم وجان خود را فداى أو كنم . »
پس مال خود را با زن وبنى أعمام خود عطا كرد وفرمود دلهم را به أهل خود برسانند .
دلهم بگريست وشوهر را وداع گفت . وقالت : « خار اللَّه لك ، أسألك أن تذكرني في القيامة عند جدّ الحسين . »
گفت : « خداوند بهرهء تو را به خير كناد ! خواستارم از تو كه در روز قيامت در نزد جد حسين صلوات اللَّه عليهما مرا فراموش نفرمايى . »
به روايت عثم كوفي ، دلهم با زهير گفت : « تو همى خواهى در ركاب پسر مرتضى جانبازى كنى . من چرا نخواهم در خدمت دختر مصطفى سرافرازى كنم ؟ »
بالجملة ، زهير با أصحاب خويش گفت : « هر كس بخواهد از شما مرا متابعت كند وگرنه مرا وداع گويد كه آخر عهد من است با أو . اكنون واجب مىكند كه حديثي ازسلمان فارسي با شما تذكره نمايم : همانا گاهى كه در غزوهء بحر ، رزم داديم ونصرت يافتيم وغنيمت به دست كرديم .
فقال لنا سلمان رحمه الله : أفرحتم بما فتح اللَّه عليكم ؟ فقلنا : نعم ، قال : إذا أدركتم سيّد شباب آل محمّد فكونوا أشدّ فرحاً لقتالكم معه ممّا أصبتم اليوم من الغنائم ، فأمّا أنا فأستودعكم اللَّه .
يعنى : سلمان از براي ما گفت : بدين فتح كه خداوند به دست شما عطا كرد ، آيا شاد خاطر شديد ؟ گفتيم : چنين است . فرمود : گاهى كه دريابيد خدمت سيد جوانان آل محمد را ودر ركاب أو قتال كنيد ، واجب