هامش
چون آن خبيث را بديد ، بفرمود تا اورا سخت بربستند ونيزهء فراوان حاضر ساختند واورا چندان با نوك سنان خسته ومجروح نمودند كه جان به مالك دوزخ سپرد وجاى به آتش برد .
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 3 / 407
واز آن پس ، در طلب زيد بن رقاد الجهني فرمان كرد واين ملعون همى گفت كه از بنىهاشم جوانى را كه از بيم تير دست بر جبين داشت ، تيرى بيفكندم وآن تير دستش را بر جبينش بدوخت ؛ چنان كه هر چند خواست كف مباركش را از جبينش بازگيرد ، نتوانست واين جوان عبداللَّه بن مسلم بن عقيل بود .
وچون أصحاب مختار به گرفتارى آن نابهكار بيامدند ، با تيغ برهنه بيرون تاخته وابنكامل با ملازمان خويش گفت : « با نيزه وشمشير بر وى متازيد واورا به تيرباران وسنگ ريزان درسپاريد . »
پس چندان تير وسنگ بر وى بريختند تا اورا بر زمين افكنده وهمچنانش زنده در آتش بسوختند . وبه روايتي اورا بهخدمت مختار درآوردند . مختار فرمود : « اى ملعون ! بهراستى بگوى تا عبداللَّهرا چگونه بكشتى ؟ »
گفت : « تيرى بر چشمش زدم كه از قفايش سر بيرون كرد . »
مختار فرمود تا آن خبيث را بر عقابين بياويختند . آنگاه خويشتن تيرى بر كمان نهاده ، سخت بكشيد وبهچشمش رهانيد ؛ چنان كه بر چشمش فرا رسيد واز قفايش سر بيرون كشيد . مردمان گفتند : « اى ملعون ! مكافات خويش را به چشم خويش بديدى . »
پس از آن چندانش تير بباريدند كه ناپديد شد وسرش را بريده ونامش را ثبت نمودند .
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 3 / 395 - 396
ابن أثير در « كامل » گفته : مختار ، زيد بن رقاد جنبي را خواست . چون ياران مختار دنبالش آمدند ، با شمشير بر آنها حمله كرد . ابنكامل گفت : « نيزه وشمشير در أو بهكار نبريد وبا تير وسنگ كارشرا بسازيد . »
اورا به تير بستند تا بر زمين افتاد وزنده اورا سوختند .
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 145
مختار دنبال زيد بن رقاد جنبي فرستاد أو مىگفت : « با يك تير كف دست يكى از شهدا را بر پيشانيش دوختم كه عبداللَّه بن مسلم بن عقيل بود ، نتوانست دست خود را بكشد وگفت : بارخدايا ! ما را كم شمردند وخوار شمردند ، آنها را بكش چنانچه ما را كشتند . تير ديگرى به قلب أو رسيد ، من وقتي بالاى سرش آمدم جان داده بود ، تيرى كه اورا كشته بود از قلبش بيرون كشيدم ، وتيرى كه به پيشانيش بود جنبانيدم وآن را درآوردم ولى پيكانش بيرون نيامد . »
چون أصحاب مختار دور اورا گرفتند ، با شمشير به آنها حمله كرد ، ابنكامل گفت : « نه به أو نيزه بزنيد ونه شمشير ، اورا تيرباران وسنگباران كنيد . »
با تير وسنگ اورا از پاى درآوردند وزنده اورا آتش زدند .
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 314
عمرو بن صبيح صدايى را كه مىگفت : « بر شهدا زخم زدم ولى از آنها نكشتم . » تعقيب كردند واورا گرفتند ، شبانه نزد مختار آوردند وگفت اورا نيزه زدند تا جان داد .
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 314