تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩
هامش
حسين عليه السلام ايستاد . گويا انتظار اورا داشت ، ولى أو توجهى نكرد وگذشت . ما به سوى أو رفتيم ورفيقم گفت : « ييا نزد اين راه‌گذر برويم واخبار كوفه را از أو بپرسيم . » رفتيم تا به أو رسيديم وسلام كرديم وجواب داد . گفتيم : « از چه قبيله‌اى ؟ » گفت : « از أسد . » گفتيم : « ما هم اسدى هستيم ، تو كيستى ؟ » گفت : « من بكر بن فلانم . » ما هم نسب خود را به أو گفتيم وگفتيم : « مردم كوفه در چه حالند ؟ » گفت : « آرى ، من از كوفه بيرون نيامدم تا مسلم‌بن عقيل وهانىبن عروه كشته شدند وديدم كه پاى آن‌ها گرفته ودر بازار مىكشيدند . » ما خود را به حسين رسانديم وبا أو رفتيم تا شب را در ثعلبيه منزل كرد . خدمت أو رفتيم وگفتيم : « ما خبري داريم ، آشكار بگوييم يا محرمانه ؟ » نگاهى به ما ونگاهى به اصحابش كرد وفرمود : « از اين‌ها رازي در ميان نيست . » گفتيم : « آن شترسوارى كه ديشب ديدى وجلوش رفتيد ، بياد داريد ؟ » فرمود : « آرى ، مىخواستم از أو خبري بپرسم . » گفتند : « به خدا ما از أو خبر گرفتيم واز شما نيابت كرديم . أو مردى از ما بود ، بانظر ، راستگو ، خردمند وبراي ما گفت كه از كوفه بيرون نيامده تا به چشم خود ديده ، مسلم وهانىبن عروه كشته شده‌اند وبه پا آن‌ها را در بازار مىكشيدند . » فرمود : « انا للَّه‌وانا اليه راجعون ، رحمت خدا بر آن‌ها ! » چند بار آن را فرمود . به عرض رسانديم كه : « تورا به خدا خويش وخاندانت درنظر گير واز اين‌جا برگرد . براي تو در كوفه ياور وشيعه نمانده واز آن ترسيم كه همه دشمن تو باشند . » به فرزندان عقيل نگريست وفرمود : « چه گوييد ، مسلم را كشته‌اند ؟ » گفتند : « به خدا برنگرديم تا خون‌خواهى كنيم يا كشته شويم . » به ما رو كرد وفرمود : « پس از اين‌ها زندگى خوبى ندارد . » ودانستيم كه تصميم رفتن دارد ، به أو گفتيم : « خدا برايت خير آورد . » فرمود : « رحمت خدا بر شما . » يارانش به أو گفتند : « شما چون مسلم نباشيد ومردم كوفه به شما بهتر مىگروند . » حضرت خاموش شد وتا سحر انتظار كشيد وبه جوانان وغلامانش فرمود : « آب بيشتر برداريد . » آب بيشترى برداشتند وكوچيدند . -