هامش
مگر حميم در نار . »
مسلم گفت : « ناخوش سخنى گفتى اى دشمن خداى . »
گفت : « تو كيستى ؟ »
گفت : « من آن كسم كه وقتي حق را شناختم كه تو منكر آن بودى وبه هنگامى امام وقت را أطاعت نمودم كه تو عصيان مىورزيدى . منم مسلم بن عمرو الباهلي . »
وگفت : « يا ابن باهله ! تو به جهنم سزاوارترى كه طاعت آل ابىسفيان بر متابعت أولاد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم اختيار كرده . »
مسلم دفعهء ديگر آب طلبيد وقدحى آب پيش آوردند . چون مسلم خواست آب خورد ، هر دو دندان أو در قدح افتاد وظرف پرخون گشت .
ميرخواند ، روضة الصفا ، 3 / 131
چون آن غريق محنت وبلا را بر در قصر آن ولدالزّنا بازداشتند ، تشنگى بر أو غالب شد وأكثر أعيان كوفه بر در قصر نشسته وانتظار دستوري مىكشيدند . مسلم گفت : « اى منافقان بىوفا ! جرعهء آبى به من بدهيد . »
مسلم بن عمرو گفت : « يك قطرهء آب نخواهى يافت تا حميم جهنم را بياشامى . »
مسلم گفت : « مادرت به عزاى تو بنشيند اى سنگيندل جفاكار واى معاون كفار وأشرار ! تو سزاوارترى از من به شرب حميم وخلود در جحيم . »
پس مسلم از غايت ضعف وتشنگى ، بر ديوار تكيه داد . چون عمرو بن حريث آن حالت را از آن سيد بزرگوار مشاهده كرد ، غلام خود را فرمود وقدح آبى براي أو آورد . چون خواست بياشامد ، قدح پر از خون شد ، آب را ريخت وآب ديگر طلبيد . آن نيز ، چنين شد . در مرتبهء سوم كه خواست بياشامد ، دندانهاى مباركش در قدح ريخت وگفت : « الحمد للَّه ، گويا مقدّر نشده است كه از آب دنيا بياشامم . »
مجلسي ، جلاء العيون ، / 620
بالجملة ، مسلم را به خوارمايهتر وجهي بتاختند ودر خاك وخون بكشيدند تا به باب دار الاماره رسيدند . جماعتى از اولياى ابنزياد ، حاضر باب بودند وانتظار مىبردند تا چه هنگام بار يابند . عمارةبن عقبة بن ابىمعيط ، عمرو بن حريث ، مسلم بن عمرو وكثير بن شهاب نيز بأهم نشسته وسخن پيوسته بودند ودر كنار ايشان خنبى 1 سرشار از آب زلال حاضر بود . مسلم كه در تنور حرب تافته وچندين جراحت يافته بود ، هنوز از اندام مباركش خون مىجهيد وپيداست كه چگونه عطشان بود ، روى با آن گروه كرد وفرمود : « مرا پارهاى از اين آب دهيد . »
[ متن عربى در الارشاد ذكر شد ]
مسلم بن عمرو گفت : « اى پسر عقيل ! آبى سرد وگوار نگريستى ؟ سوگند با خداى ، قطرهاى از اين آب -