هامش
ابن الأشعث در جوابش پيغام فرستاد : « اى أمير ! به گمانت مرا دنبال يكى از تره فروشهاى كوفه يا عجمهاى پناهنده فرستادى ، مگر نمىدانى كه مرا دنبال شيرى درنده وشمشير برنده در دست پهلوانى پرنام از خاندان خير الأنام فرستادى ؟ »
ابن زياد به أو پيغام داد كه : « امانش بده تا بر أو دست يأبى . »
سيد گفته است كه : چون مسلم صداى سم اسبان را شنيد ، زره پوشيد وبر أسب خود سوار شد وبا ياران عبيداللَّه جنگيد تا جمعى را كشت . محمد بن أشعث به أو فرياد زد كه : « تو در امانى . »
گفت : « چه اعتمادي به أمان عهدشكنان نابهكار است ؟ »
با آنها نبرد مىكرد وبا ابيات حمرانبن مالك خثعمى رجز مىخواند - به خدا كشته نگردم به جز آزاد ودلير - إلى آخره . گفتند : « به تو دروغ وفريب گفته نشود . »
أو توجه نكرد وبر سر أو هجوم كردند تا زخم فراوان برداشت ومردى از پشت سر ، نيزهاى به أو زد وبه رو بر زمين افتاد وأسير شد .
در « مناقب » ابنشهرآشوب است كه : اورا تيرباران كردند وسنگباران نمودند تا خسته شد وبه ديوارى تكيه كرد وگفت : « چيست كه مرا چون كفار سنگباران كنيد ومن از خاندان پيغمبران نيكرفتارم ؟ حق رسول خدا را دربارهء ذريهاش رعايت نكنيد . »
ابن أشعث گفت : « خود را بكشتن مده . تو در پناه منى . »
فرمود : « تا توانى دارم مرا أسير كنيد ؟ نه به خدا هرگز چنين نباشد . »
بر أو حمله كرد واز أو گريخت . مسلم گفت : « بارخدايا ! تشنگى مرا كشت . »
از همه سو بدو حمله كردند . بكير بن حمران احمرى لب بالايش را زد ومسلم ضربتي به شكم أو زد واورا كشت واز پشت سر به وى نيزه زدند واز اسبش به زير افتاد وأسير شد .
شيخ مفيد ، جزرى وأبو الفرج گفتهاند : مسلم زخم فراوان برداشت واز نبرد واماند ودست باز گرفت وبه ديوارى تكيه كرد كه پهلوى همان خانه بود . محمد بن أشعث به أو نزديك شد وگفت : « تو در امانى . »
مسلم گفت : « در امانم ؟ »
گفت : « آرى ، تو در امانى . »
وهمهء مردم جز عبيداللَّه بن عباس سلمى گفتند : « در امانى . »
ولى أو گفت : « مرا اين موضوع اختياري نيست . » وكنار رفت .
مسلم بن عقيل گفت : « به خدا اگر مرا أمان نمىداديد ، به شما تسليم نمىشدم . »
استرى آوردند ، اورا سوار كردند ، گردش را گرفتند وشمشيرش را ربودند . در اينجا از جان خود نوميد شد وچشمش گريان شد ودانست كه اورا مىكشند وگفت : « اين أول پيمانشكنى است . » -