تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 304

مساهمون:

ص٣٠٤
هامش
در سپارم . » در پاسخ گفت : « تورا آن پاى نيست وآن دستبرد كه يك موى از سر من توانى سترد . » ابن‌زياد اگرچند خشم‌آگين بود ، همچنان دوربين بود ولختى سرفرود داشت وانديشه درهم بافت وحمل اصغاى اين كلمات را نتوانست برتافت ، ناچار سربرآورد وگفت : « اى محمد كثير ! اكنون بگوى تو خويشتن را دوست‌تر مىدارى يا مسلم را بيشتر مىخواهى ؟ » محمد گفت : « اى پسر زياد ! جان مسلم را خداوند جان آفرين ، ناصر ومعين است وياور من سى هزار شمشير خون‌خواره است كه دار الاماره را در پره افكنده است . » ديگر نيروى شكيب در ابن‌زياد نماند ودواتى در پيش روى أو بود ، برگرفت وبه سوى محمد پرانيد . راست بر پيشانى محمد آمد وخرد درهم شكست وخون بر روى وموى أو بدويد . محمد دست بزد وتيغ بركشيد وآهنگ ابن‌زياد كرد . اشراف كوفه أطراف اورا فرو گرفتند ودر ميانه حايل وحاجز شدند . شهادت محمد بن كثير وپسرش اين وقت معقل كه از هانى جراحت يافت ، چنان كه بدان أشارت شد بر روى محمد درآمد . ابن‌كثير چون شير شميده بر وى تاخت ، تيغ بزد واورا دو نيمه ساخت . ابن زياد چون آن شهامت وشجاعت را نظاره كرد ، از ميان انجمن كناره گرفت وغلامان خويش را بانگ زد كه : « جلدي كنيد واورا زنده نگذاريد . » سپاهيان اورا درپره افكندند واز هر سوى به جانب أو حمله بردند . محمد از يمين وشمال قتال مىداد واز آن جماعت نيز دوتن بكشت . ناگاه در آن گيرودار ، پايش به بند شادروان آمد وبر وى درافتاد . سپاهيان فرصت به دست كردند واورا از پاى درآوردند . سلحشورى فرزند محمد وشهادتش اما پسر محمد نيز با شمشير كشيده رزم مىزد ودروازهء دارالاماره مىجست . باشد كه جان به سلامت به‌در برد ومردى دلير وكنداور بود . مىزد ، مىكشت وراه مىبريد . گاهى كه به دروازهء دار الاماره رسيد ، بيست تن را بكشته بود . اين وقت غلامي از پس پشت أو درآمد ونيزه‌اى بزد واورا درانداخت وشهيد ساخت . همچنان از بيرون دروازهء سپاه شام با مردم كوفه درهم افتاده بودند ويكديگر را هدف سهام ونيام حسام مىفرمودند . سپاه شام از صبر وسكون مردم كوفه اندازها مىگرفتند وشگفتى مىنمودند . ابن زياد گفت : « مقاومت كوفيان بيشتر در طلب محمد كثير وپسر اوست . سرهاى ايشان را از تن دور كنيد وميان مردم پرانيد تا دل‌هاى ايشان ناتندرست گردد ودست وبازويشان در كار سست شود . » لاجرم سرهاى ايشان‌را از فرازباره ، به‌ميان مردم پرانيدند وايشان‌را از قتل محمد وپسرش آگاه ساختند . لكن كوفيان جنگ را دست باز نداشتند ، همچنان بپاييدند ورزم دادند تا روز بىگاه شد . چون شب درآمد -