تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢

مسلم عليه السلام في بيت محمّد بن كثير واستشهاد محمّد وابنه

« 1 »
هامش
( 1 ) - وقولي آن كه مسلم بعد از اين قضية پناه به محمد بن كثير برده است ، محمد اورا در خانهء خود پنهان كرده ، ومانند هانى بن عروه به فرمودهء ابن زياد كشته شد . خواندامير ، حبيب السير ، 2 / 44 رفتن مسلم بن عقيل به خانهء محمد بن كثير وگرفتارى محمد وپسرش به دست ابن‌زياد در كتاب « بحار الأنوار » ، كتاب « عوالم » ، كتاب « زبدة الفكر » ، كتاب « لهوف » ، « شيخ مفيد » 1 ، كتاب « ابن شهرآشوب » ، كتاب « إعلام الورى » ، « بحر اللآلي » ، كتاب « مروج الذهب » ، كتاب « الفصول المهمة » ، كتاب « شرح شافيه » ، كتاب « كشف الغمة » ، كتاب « يافعى » ، كتاب « طريحى » ، كتاب « أعثم كوفي » ، « معينى » ، « أبو مخنف » ، در كتاب « مطالب السئول » ، در كتاب « عبداللَّه بن محمدرضا الحسيني » معروف به « جلاء العيون » ودر صد مجلد كتاب عربى وفارسي كه خاصهء علماى تحرير در مقتل حسين عليه السلام ، تحرير كرده‌اند . هنگام تسطير اين أوراق ، بنده ، نگارنده در همگان بيننده وپژوهنده بود . در هيچ يك قصهء گرفتارى محمد بن كثير را در نصرت مسلم‌بن عقيل ، به اين تطويل وتفصيل نيافت . غربت وسرگردانى ! چون أعثم كوفي از علماى أهل سنت وجماعت است ودر جمع سير حاوي أحاطت وبلاغت وبيشتر روايت از ابن‌اسحاق وابن‌هشام مىكند ، دريغ داشتم كه نگارش اورا نديده انگارم . أو بدين أسلوب مكتوب مىكند : كه چون مردم كوفه پراكنده شدند ومسلم‌بن عقيل تكينه 2 ماند ، در تاريكى شب بر أسب خويش برنشست وخواست تا از كوفه بيرون شود . راه بيرون شدن ندانست ، در كوى وبرزن بىهشانه 3 وبىخويشتن همى رفت . از قضا ، سعيد بن أحنف با أو بازخورد ، اورا بشناخت ، پيش تاخت وگفت : « اى سيد ومولاي من ! چنين نابه هنگام آهنگ كجا دارى ؟ وبه كجا مىروى ؟ » گفت : « همى خواهم كه از اين بلد بيرون شوم وبه مسكنى ومأمنى روم . باشد كه از آن جماعت كه با من بيعت كردند ، گروهى با من پيوسته شوند ومرا نصرت كنند . » سعيد بن أحنف گفت : « حاشا وكلا ! اين شهر را بر تو دربندان كرده‌اند وحافظان وحارسان گماشته اند ، تا در كجا تورا ديدار كنند ودستگير نمايند . » مسلم گفت : « اكنون بگوى رأى چيست ؟ » سعيد به عرض رسانيد كه : « با من باش تا تورا رهنمونى كنم وبه مأمنى رسانم . » مسلم را بياورد بر در سراى محمد بن كثير وبانگ در داد كه : « هان اى محمد بن كثير ! بيرون شتاب ومسلم بن عقيل را درياب . » -