هامش
محمد بي آن كه سر از پاى بداند وپاى در پاى افراز كند ، بيرون شتافت وپاى پسر عقيل را مورد ومحل تلثيم وتقبيل 4 يافت وخداى را سپاس گزار گشت كه بدين دولت بزرگ ونعمت عظيم برخوردار شد . اورا اندر نشيب سراى ، بيتي ونهانخانهاى بود كه كس كمتر توانست از آنجا نشان گرفت وبدانجا راه يافت . مسلم را بدان بيت درآورد وآنچش دربايست بود ، فرآهم كرد .
گرفتارى محمد بن كثير
از آن سوى آنان كه به فحص حال مسلم مأمور بودند ودر گرد محلات تجسس مىنمودند ، اين معنى را تفرسكردند ، ابنزياد را آگهى بردند وسخت شاد شد . پسر خود خالد را بفرمود تا با فوجى از لشگر برفت ومغافضه ، خانهء محمد بن كثير را در حصار گرفتند وچون اورا أعوان وأنصار نبود ، بىانگيزش تيغى وريزش خونى ، محمد وپسرش را بگرفتند وبه نزد ابنزياد فرستادند . چند كه به پژوهش حال مسلم شتافتند ، اورا نيافتند .
لاجرم خالد به دار الاماره مراجعت كرد واز اين سوى ، سليمانبن صرد خزاعي ، مختار بن أبو عبيد ثقفى ، ورقاء بن عازب وگروهى از اشراف كوفه ، چون از واقعهء محمد كثير آگاه شدند ، با يكديگر مواضعه نهادند كه فردا پگاه لشگرى درهم آورند ، بر ابن زياد حمله برند ومحمد وپسرش را مأخوذ دارند . آن گاه با لشگرهاى خود از كوفه خيمه بيرون زنند ، با حسين عليه السلام پيوسته شوند ودر ركاب أو با دشمنان رزم دهند . بر اين نسق رأى استوار كردند وقبايل خويش را آگهى فرستادند كه اعداد كاركرد ، بامداد بر ابنزياد تاختن برند .
رسيدن سپاه شام به كوفه
از آن سوى ، از قضا چنان افتاد كه از آن پيش كه سفيدهء صبح بردمد ، عامر بن طفيل با ده هزار مرد ، از لشگر شام از راه در رسيد وبا ابنزياد پيوست واين وقت پسر زياد سخت شاد شد ودل قوى كرد . چون آفتاب از مشرق سر برزد ، محمد بن كثير را مخاطب داشت واورا به دشنامى نكوهيده وشتمى ناستوده ، برشمرد .
محمد گفت : « هان اى پسر زياد ! اين هرزه درايى چيست ؟ تورا آن مكانت نيست كه با من آغاز سفاهت كنى ، من تورا نيك مىشناسم وحسب ونسب تورا نيكو مىدانم . پدر تورا به دروغ با أبو سفيان بستند وبه دستيارى اين نبهره 5 نژاد تأسيس ، چندين فتنه وفساد نمودند . »
هنوز محمد با ابن زياد سخن به محاوره ومشاوره در ميان داشت كه ناگاه فرياد كوس جنگ زخمه بر أفلاك نواخت وهاياهوى مردم ، پردهء صماخ همى چاك ساخت ونزديك به چهل هزار تن مردِ جنگ ، دار الاماره را احصار دادند وفوج از پس فوج در ايستادند . خشم ابنزياد به زيادت شد وگفت : « اى پسر كثير ! به جان وسر يزيد كه بر اين سخن هيچ مزيد نيست ، پسر عقيل را با من سپارى وگرنه با حدود تيغت