صدق أصلحك اللَّه ! قال : فرفع القضيب ، فاعترض به وجه المختار ، فخبط به عينه ، فشترها وقال : أولى لك ! أما واللَّه لولا شهادة عمرو لك لضربت عنقك ؛ انطلقوا به إلى السّجن .
فانطلقوا به إلى [ السّجن ] « 1 » ، فحُبس فيه ، فلم يزل في السّجن حتّى قُتل الحسين . « 2 »
الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 569 - 570 / عنه : ابن عساكر ، تاريخ دمشق ، 20 / 221 - 222
هامش
( 1 ) - [ من تاريخ دمشق ] .
( 2 ) - تا وقتي كه مسلم قيام كرد ، آن روز مختار در دهكدهء خويش به نام « لقفا » در ناحيهء « خطرنيه » بود . هنگام ظهر خبر يافت كه ابنعقيل در كوفه ظهور كرده كه قيام وى در آن هنگام ، از روى وعده با يارانش نبود ، بلكه وقتي بدو گفته بودند هانى بن عروهء مرادي را زدهاند وبداشتهاند ، قيام كرده بود . مختار با غلامان خود بيامد وبعد از مغرب به « بابالفيل » رسيد . عبيداللَّه براي عمرو بن حريث پرچمى بسته بود واورا سالار همگان كرده بود وگفته بود در مسجد بنشيند . وچون مختار بيامد وبر بابالفيل ايستاد ، هانىبن ابىحيه بر أو گذشت وگفت :
« چرا اينجا ايستادهاى ، نه با مردمى ونه در خانهء خويش ؟ »
گفت : « رأى من از بزرگى گناه شما آشفته است . »
گفت : « به خدا گمان دارم خودت را به كشتن مىدهى . »
آنگاه پيش عمرو بن حريث رفت وسخنى را كه با مختار گفته بود ، با جواب مختار براي أو بگفت .
عبدالرحمانبن ابىعمير ثقفى گويد : وقتي هانى بن ابىحيه گفتار مختار را به عمرو بن حريث خبر داد ، پيش وى نشسته بودم . به من گفت : « پيش عموزادهات برگرد وبگو كه يارش نمىداند أو كجاست ، خودش را به زحمت نيندازد . »
گويد : برخاستم بروم ، زايدة بن قدامة بن مسعود پيش جست وگفت : « پيش تو مىآيد به شرط اين كه در أمان باشد . »
عمرو بن حريث گفت : « از جانب من در أمان است ، اگر دربارهء أو چيزى به أمير عبيداللَّه بگويند ، پيش وى به شهادت مىايستم وشفاعت مىكنم . »
زايدةبن قدامة بدو گفت : « با اين ترتيب ، انشاءاللَّه به جز نيكى نخواهد بود . »
عبد الرحمان گويد : برفتم وزايده نيز با من پيش مختار آمد . گفته ابن ابىحيه را با سخن ابنحريث ، بدو خبر داديم وقسمش داديم كه سبب زحمت خودش نشود . پس أو پيش ابنحريث آمد وسلام گفت وزير پرچم وى نشست تا صبح شد . مردم از كار ورفتار مختار سخن آوردند وعمارةبن عقبةبن ابىمعيط پيش -